کجاست بام بلندی؟ و نردبام بلندی؟ که برشود و بماند بلند بر سر دنیا و برشوی و بمانی بر آن و نعره برآری هوای باغ نکردیم دور باغ گذشت
۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه
بوی تازگی
گنجشک آنقدر به انتظار پای پنجره نشست که زیر پایش علف سبز شد و سبزه ها از لای درز پنجره خودشان را جا دادند در اتاق من و تا من به خودم بیایم همه جای آن سرک کشیدند...
بوی تازگی گرفتم
حالا بست نشسته ام پای پنجره و کتابم را ورق می زنم....
این روزها
مثل فنجان قهوه ی کهنه ی یک زندانی حبس ابد که اجازه ی نوشیدن ندارد
این روزهاااااااا.....
من و کازانتزاکیس
نمی دانم آیا در پس این نمودها ، چیزی برتر از من هست یا نه...
برایم اهمیتی ندارد ، من تصویر رنگارنگ را در مقابل این خاک می آفرینم ،
پرده ای عظیم و پر زرق و برق ؛
نخواه که پرده را کنار بزنم که نفش را ببینی ،
نقش همان پرده است که می بینی...
۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه
این دست کوتاه من که به خودم نمی رسد...
بی دقتی همه جای زندگی موج می زند . آن قدر که آدم جرأت نمی کند راحت همه جا چشم بچرخاند . مثلا چشم باز می کنی و از لابلای یک برنامه ی آبکی ، صدای پُر ِ سازی را می شنوی که نوازنده اش توی تصویر پیدا نیست و معلوم نیست خودش را کجا پنهان کرده از غم اینکه موسیقی نابش را مفت به یک مشت دیوانه فروخته تا جایی به گوش کسی برساندشان .
خواستم بروم توی حال و هوای خودم با خود تأثیرپذیرم که از قضا این روزها خیلی با این تأثیرپذیریش درگیرم ، خلوت کنم .
خیلی پیش نمی آید که اینطور با خودم صمیمی بشوم و کنارش روی کاناپه ی گرم و نرم بنفش مخملی دست در گردن انداخته بنشینم و گرم صحبت و درد دل بشوم .
راستش را بخواهید دلم برای خودم می سوزد ، چون اولش که نگاه می کنم یک گنجشک بی دفاع می بینم که رفته گوشه ی مبل نشسته و قلبش تند وتند می زند و این از روی پوست پَرپوشش پیداست . نفس نفس می زند و از ظاهرش پیداست که خیلی شکننده و آسیب پذیر است . این تصویر ،همانطوری که مادرم مرا می بیند و وقتی هوسانه موهای سرم را می تراشم یا زکام می شوم و تب می کنم زود بغضش می ترکد و اشکش سرازیر می شود .
این همان قسمت وجودم است که حالم از آن به هم می خورد چون خیلی آسیب پذیرم کرده و من کاری از دستم بر نمی آید ، باید بگویم تقریبا هیچ کاری...من ناشناس هستم .
کم کم که نگاهش می کنم ، لباس گنجشکی اش را در می آورد و دختر برهنه ای می شود که اصلا صدای طپش قلبش شنیده نمی شود. و دارد بدجوری نگاهم می کند و معلوم نیست که چه چیز ِ زندگی اش را از من طلبکار است .
می روم و برایش لباسی می آورم . لباسی که دوستش ندارد اما با بی تفاوتی تنش می کند . به نظر نمی آید اما باید آن پشت ها روح لطیفی چیزی پنهان کرده باشد .
۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه
به یاد "خسرو شکیبایی"

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر .
- - -
مردمان را دیدم .
شهرها را دیدم .
دشت ها را ، کوه ها را دیدم .
نور و ظلمت را دیدم .
وگیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم .
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم .
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم .
- - -
در این تابستان به نیمه نرسیده و روزهای پی در پی و کم و بیش شبیه هم ، شناور در آب های ساکن رکود ، لم میدهی پای رسانه ها و خبرها را به بهانه ی بی خبری مرور می کنی که ناگهان یک زیر نویس با فونت 18 arial کشتی های مطمئنت را غرق می کند .
طنین این دکلمه ها توی سرم تمامی ندارد . آنقدر کوچک بودم که نه دستم به طبقه ی کتاب های شعر کتابخانه می رسید و نه سوادم به خواندنشان . سهراب را از زبان شکیبایی شنیدم ...
نقاشی ای بود که خوب روایت می شد و من بی نیاز بودم از تعمق و درک آن . مثل پیمانه ای لبریز می شدم از این شراب سبک و شیرین .
هنرمند ، حضورش به زیبایی بافته می شود به تار و پود حافظه و یادش حک میشود کنار خاطرات تمام نشدنی...
روحش سبز ، یادش باقی
۱۳۸۷ تیر ۲۶, چهارشنبه
رنگ

"من مثل يک اقدامِ ناموفق خودکشی تحقير شده و قابل ترحمم! من مثل دست هايم که موقع خواب مشت می شوند و مثل دندانهايم که فشرده می شوند، غمگين و دردناکم.و هر روز که می گذرد محکم تر و محکم تر اين سينه بند بی مصرف را می بندم تا قلبم ناگهان نيافتد، تا به اميد جايی گشادتر ترکم نکند."
نسیم عزیزی که به شعر "میخواهم در کشتزاری گریه کنم" ِ لورکا می گوید قشنگ...
نگاهی به پست های قبلی ام انداختم و شرمنده شدم .
فقط خدا می تواند از آمیزش این همه رنگ سپید بسازد . به هر حال باید معجزه بلد باشد .
آدم ها برعکسش را بلدند . نور سپید را می فرستند توی منشور و تجزیه اش می کنند.
من هم دلم می خواهد به جای آبرنگ با یک بلور کوچک الماس بین انگشتانم بازی کنم و رنگ بسازم
7رنگ با طیف های پیوسته...
قرمز برای زندگی ، نارنجی برای غریبه ها ، زرد برای چیزهای خوب ، سبز برای تو ، آبی برای مادرم ، نیلی برای خودم و بنفش برای وقتی که با هم تنها شدیم.
سیاه باشد برای شب که یک ماه بزرگ توی دلش دارد و بلد است چگونه زیباییش را متبلور کند .
من و تو برای دیدن زیبایی اش هنوز خیلی کوچکیم .
حالا معنی نگاهت را می فهمم که تمامش کن این مسخره بازی ها را
پیش آگاهی عذاب آورت را تحسین می کنم و هر روز بیش از پیش از تو می آموزم . و تمام این اعترافات را می نویسم مبادا در یک روز از زندگی باقیمانده ام از یادشان ببرم .
۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه
۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه
دست های تو از دیوارها هم رد می شوند
دستگیره را چرخاند ، صدای زنگ لولای در و بعد قدم های سبک او
B : روی تخت افتاده بود ، چرخی زد ، برگشت ، هنوز هم برای دیدن او مشتاق بود .
A :داخل شد ، مثل باد سبک . روی صندلی کنار تخت نشست . به نگاه بی تاب و خسته ی او چشم دوخت ، تأسفش را پنهان کرد... دست در کیفش برد و بسته ای بیرون آورد و روی میز عسلی کنارش گذاشت .
B-همین !؟(با پوزخند) فکر می کردم یه جام شوکران برام آوردی ؟
A : بی توجه به چیزی که شنیده بود ، و با وقار همیشگی یک نجیب زاده پا روی پا انداخت .
A: 8 تا
B- چی !؟
A- توی 8 روز ، مثل یه ساعت شنی .
B :شیطنتی در چشم هایش درخشید
A: امیدوار شد ، این برق را مدت ها بود که در چشمانش ندیده بود .
B : بی فکر به چند و چون ماجرا و دلیل حضور او ، کنجکاوی شیرینی در وجودش پیدا شد که تکانش داد و روی تخت نیم خیزش کرد .
B -واقعا همونطور که گفتی هر روزش به زیباییه یه مدیتیشنه ؟
A -(با لبخندی شیطنت آمیز)خیلی پررویی
B -(با لحن لوس تصنعی )پر توقعی که پررویی نیست
A: لبخندش محو شد و جدی و سرد ادامه داد :
A - شاید هم با 7 تا تموم بشه ، شاید هم نه...گاهی هم باعث فلج میشه بستگی به ظرفیت مغز داره
B- (با شوخ طبعی ) من که تا حالا چیزی مصرف نکردم ، فکر نمی کنم اونقدرها ظرفیت داشته باشم (خندید)
B : شیرین نگاهش کرد ، هیچ چیز در دنیا خواستنی تر از او نبود .
B - اگه فلج شدم ، تو آخریشو بهم میدی؟
B : می دانست که هرگز این کار را انجام نخواهد داد به خاطر معیارهای کمالگرایانه ی کهنه اش یا هر دلیل لعنتی ِ دیگر ...
A : به میز چوبی خوش تراش کنار پنجره نگاه کرد...پنجره مثل همیشه گوش تا گوش باز بود .باد می وزید و بطری نیمه خالی سد راه تاب بازی پرده ی توری شده بود . روز بهاری روشن و هوای عالی و آخرین حرکت مهره های شطرنج
A- خوبه... قوی شدی ، تو خوب پوزیشنی ماتش کردی ، براوو
B- من ماتش نکردم ، اون ماتم کرد .
A- اگه تو نبرده بودی این صفحه ی رو دست نخورده یادگاری نگه نمی داشتی .
B- هنوز هم نمی فهمم وقتی با خودم بازی می کنم کی داره از کی میبره ...
A- ( با لبخند ) ولی خوب بازی کردی ، این مهمه.
B : ترس ناتمام ماندن ماجرا هنوز توی چشم هایش بود .
A- گوش کن ، تو یه سربازی...
B : با مخالفت و عصبانیت نگاهش کرد
A- خودت میدونی این تو نیستی که بازی می کنی .
B- من حالم از این بازی به هم می خوره .
A- برای همین منتظری که بزننت تا بری بیرون !!!؟ یعنی واقعا نمی فهمی بعد از کیش و مات دوباره مهره هارو می چینن و تو باز هم یه سربازی...
B :چیزی توی سرش کوبیده شده بود ، یاد کتابی که صبحی می خواند افتاد "حالم از این سیب خورای لعنتی به هم میخوره که دست از این به دنیا اومدن و مردن بر نمیدارن...."
حقیقت مثل فنری بود که می خواست با فشار آن را در یک قوطی لاغر جا بدهد اما بعد از بستن در قوطی ، ماجرا مثل یک jack in the box لعنتی با صورتی خندان از هر طرف بیرون می پرید .
B- هر روز داره سخت تر میشه ، آخه تو لعنتی چه جوری تحملش میکنی ؟
A- من stand by ام ، چیزیو تحمل نمی کنم .
B- با اون همه ساعت که توی اتاقت گذاشتی باز هم صدای پاشو نمیشنوی ؟
A- ( لحظه ای فکر کرد و بعد شیطنت آمیز حث را عوض کرد و پرسید) با لذت آنی چطوری؟
B- لعنت به هر چی لذت... از شرشون خلاص شدم . با من بازی نکن وقتی میدونی....
A- ناراحت نشوووووو... فقط می خواستم ببینم هنوزم دو تابال داری که جایی نداری باهاشون بری یا نه ؟
B- دیوونه...شرمنده بابت حالی که بهت دادم . لازم نیست تلافی کنی .چیزی می خوری برات بیارم . مزه هم دارم ها....(توی دلش گفت بخند برام )
A- گفتم که من stand by ام . حسی به من نمیدی
B- ولی نه ه ه ه ه ، مثل این که سر حال اومدی .....
B : سیگاری برایش روشن کرد و جا سیگاری را روبرویش گذاشت
B- (با شیطنت دکلمه کرد ) "خجالت می کشم بگویم به دریا بزن بانو، آن دورها فانوسی برای ما روشن نیست . به همین آتش سیگار اعتماد کن"
A- تو درست بشو نیستی .
۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه
۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه
۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه
مترسک
به دنبال این ماجرا پرندگان هجوم آوردند تا باغ انگور را تاراج کنند . مرد از روی ناچاری دوباره مترسک را درست کرد و وسط باغ کاشت.
حضور مترسک پر رنگ تر از او بود . سیگارش را روی صورتش در آینه خاموش کرد .
سپس کراواتش را باز کرد و به گردن مترسک بست .
...
اگر وجود داری
به روح من رحم کن
اگر روحی داشته باشم.....
قفس
من برای آشوب نیامده بودم . مدت هاست که این چیزها از سرم افتاده ، مگر گاهی که بچه ها با رشوه و هزار دوز و کلک الکل یا مواد خوبی گیرشان بیاید و مست کرده باشیم ؛ حرف می زنیم و من جوگیر می شوم و به یاد گذشته ها سر و صدا راه می اندازم . البه با پیچیدن طنین صدای راسخ فرمان خاموشی در دالان ها و اتاق ها ، هرکس با رویاهایی که ذخیره کرده زیر پتویش می خزد ، وگرنه 3 روزی را باید توی تاریکی انفرادی بگذراند . البته می گویند جای تمیزی ست و دیگر مثل گذشته ها سوسک و ازین جور جانورها ندارد . دیدن و ندیدن خورشید هم که برای هم بندی ها فرقی نمی کند .
یک بار از من پرسیدید چرا پله ها . راستش آن روز بحث را عوض کردم . نگفتم طاقت دیدن جان شیفته ی قدیمی ام توی آینه های لعنتی آسانسور ندارم و ترجیح می دهم چندین طبقه ی هموار و ناهموار این غل و زنجیرها را با خودم بالا بکشم اما چشمم به آن قفس دور سرم نیفتد . راه باز کردنش را می دانم اما مهم نیست این روزها همه پرچم سفید در دست دارند .
راستی دیروز غروب توی خیابان اطلاعیه ی جدید بازسازی دوباره ی تأتر شهر را در میدان اصلی دیدم. سنگ فرش ها را هم که دارند عوض می کنند . هم شهری ها خوشحال بودند . می دانید که راضی نگه داشتن مردم کار ساده ای نیست . اما در مورد "دیده شدن" گویا قضیه فرق می کند . چیزی مثل مطالعات هاثورن ، حتی وقتی که شرایط سخت تر شد هم کارگرها شاد و سرحال بهتر کار می کردند چون احساس می کردند دیده می شوند .
سبک تر شده ام . دارم می رسم به همان یکسان بودن مفاهیم که حرفش را می زدید . سنگینی تبدیل شد به سبکی ، به پر...
شما بعد از این همه سال هنوز هم توی اتاق 108B درس می دهید . کلاستان مثل کلاس اول است . هروقت که به دیدنتان می آیم باز هم کسی را می بینم که می خواهد شروع را یاد بگیرد . این روزها آدم ها کمتر به فکر ادامه یا پایانند . زندگی شان پر است نیم خط های گاه و بیگاه . این است که کمتر آنجا می آیم . کمی روحیه ام را تضعیف می کند دیدن گذشته و حال و آینده ام یکجا در شاگردان شما والبته دیدن این همه سرگردانی و شما که زیر بار آن خرد می شوید ..
از پله ها که بالا آمدم و لای در را که باز کردم دیدن دست هایتان کافی بود که دوان دوان برگردم و از آنجا بیرون بروم . اما دیر شده بود و بچه ها من را دیده بودند . داخل شدم . همان لباس سپید قدیمی را به تن داشتید و کفش های قهوه ای . و کت چهارخانه یتان که روی میز گذاشته بودید . پیش تر اغلب چای می خوردید اما آن روز نوشیدنی تان آب سرد و چند حبه قند بود .
کار از نگرانی من گذشته بود . گویا مقدمات سفرتان فراهم نشده بود و اخیرا جاهای دیگری هم تدریس می کنید ، دانشگاه و....
معلم خوبی هستید .
۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه
دنیا و این همه زیبایی
نوازنده ی نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون می زد .نئون ها در ویترین مغازه ها دیگر کسالت بار نبودند و ....
مرد فکر کرد راه خانه اش را اشتباه آمده است وگرنه در عوض چند ساعت ، خیابان نمی توانست این قدر تغییر کند .
نگاهی به تابلوی خیابان انداخت . اما دید اسم همان است که بود . به فکر فرو رفت ...دنیا و این همه زیبایی!باورش نمی شد .
مرد عاشق شده بود و نمی دانست .
۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه
باز هم....
گلایه نمی کنم ، سردرد تیره ام را تا وقتی مثل بخار توی حفره ی خالی جمجمه ام بپیچد و سنگین نشود دوست دارم ، مرا یاد تومی اندازد...
این روزها هر چیزی نشانی از تو دارد . از مراقبه و سکوت بگیر تا شیطتنت و سر به سر این و آن گذاشتن .
نگاه که می کنم می بینم در مدت کمی دنیایم پر شده از خاطرات تو واین به طرز عجیبی باعث می شود که سبک تر سفر کنم
اگر خدا وجود داشته باشد باید دستش را بابت طرح چنین اثری بوسید . گاه فکر می کنم که اگر وجود نداشتی حقیقتا از دنیا و آدم ها نا امید می شدم .وقتی هستی به خودم می گویم ، شکر، اینگونه هم می تواند باشد .
مثل یک لیوان آب خنک و گوارا زندگی را ملایم و قابل تحمل می کنی . احساس می کنم تو همان تابلویی هست که دوست دارم شبانه روز به آن خیره شوم ، پر از ظرافت و هوشمندی .... این پیچیدگی و زیبایی از اندام بلا تکلیفت شروع می شود و تا عمق نگاه بی نظیرت ادامه دارد . لبخندت که مانند افسونی ملالت را از ثانیه ها می زداید . نوری که با خودت به این سو و آن سو می بری، با چاکراهای باز و هاله ی شفاف و درخشنده ات ...
انگشت های باریک و سرد و کم جانت که گه گاه سیگاری با آن می گیرانی . و زن بودنت که مانند آخرین ضربه ی قلم روی این تابلو فرود آمده است .
زیبا تر از این امکان ندارد .
اصلا سر صحبت را برای چه باز کردم ، هیچ خاطرم نیست . این طور که پیداست این نامه هم باید برود توی انبوه فایل ها و کاغذ پاره ها و حرف های نگفته ، مهم نیست . بابت همین چند دقیقه ی معطر از تو ممنونم .
شاد باشی . باشی ....
فاصله ها
امانشان که بدهی از راه می رسند و همه جا را پر می کنند
حتی روی میز تحریر خاک گرفته ام هم حضور دارند،
چیزی مابین قلم و کاغذ هنگام نوشتن...
۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه
...
۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه
انقلاب
دیروزگرگ و میش غروب نیم ساعتی مسافر اتوبوس شتاب زده ای بودم که پر سر و صدا و با عجله پیش می رفت.خسته و خواب آلود جایی نشستم.سری چرخاندم که جایم را راحت کنم تا چند دقیقه ای را چشم بسته بگذرانم و خستگی ای در کنم .متوجه دختری شدم که کنارم نشسته بود شال سرخی به سر داشت و کتاب سرخی در دست.شبیه کتاب های نشر مرکز بود.کنجکاوی ام تحریک شد و با دختر در خواندن کتاب همراه شدم.حدود 10 صفحه ای را گذرانده بود.بالای صفحه اش خواندم "فرانی و زویی" اثر دی سلینجر ، بخش فرانی...لحن کتاب به دلم نشست .دختر کندتر از من می خواند،کفرم درآمده بود و طاقتم طاق شده بود(بگذریم از تماس ها و اس ام اس های راه به راه که باعث می شد کتاب بسته شود). با این حال با اهتمامی تمام و گردن خشک شده تا صفحه ی 36 پیش رفتیم و دختر پیاده شد . رسیده بودیم به جمله ی : "تو واقعا این مزخرفات رو قبول داری؟!
فیلم پری را 10،11ساله بودم که دیدم و آنچه که خواندم دقیقا سکانس پری و نامزدش در رستوران بود(نیکی کریمی و فرهاد جم). از خودم شرمنده شدم . این همه سال می گذشت و این کتاب را نخوانده بودم...امروز گشتی در اینترنت زدم (در جست و جوی کتاب های دیگری از سلینجر) گویا بهترینشون "ناتور دشت" بوده و آخرین "جنگل واژگون".بیشتر شرمنده شدم چون گویا این کتاب در همین نمایشگاه کذایی چند وقت پیش عرضه شده بود و خیلی هم پر طرفدار بوده.وقتی نگاه تیزبین نداری و از پیدا کردن "خوب ِ دیگری" نا امیدی بهتر از این قطعا پیش نمیاد.
الان بهترین کاری که برای خود ِ غافلم برمیاد اینه که کارت الکترونیکی خرید کتابم رو (که اصلا معلوم نیست موجودی داره یا نه)بردارم و بی فکر ِ کلاس ِ بعدی به سمت انقلاب برم . پیش به سوی تمام زیبایی های کشف نشده ...
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه
جست و جو در ماه می
گاهی انسان خودش رو گم میکنه و بدون هیچ تصویر مشخصی از چیزی که هست به استقبال لحظه ی بعد میره و زندگی رو (با فرو دادن نفس بعدی ) می پذیره .
حتی باجه های" از من بپرسید" و موتورهای جستجوگر هم کاری از دستشون بر نمیاد .
واقعا سخته سایه ی یه غریبه ی نا مأنوس رو به هرجایی کشوندن . راه چاره هم که نداره انگار ، مثل گم کردن راه تو بیابونه ، پیدا شدن توش هیچ فرمول خاصی نداره ،فقط اینکه باید این قدر ادامه بدی تا به واحه یا آبادی ای برسی . منتظر کمک هم بهتره نمونی چون شاید وقت بگذره و دیر بشه و کسی پیداش نشه ،یا اگر هم شد راه بلد نباشه ،باید بری و بری ،بی وقفه و بی تأمل....
امروز این رو نوشتم تا به رسم فلسفیه قدیمی ای به خودم بگم " تایپ می کنی پس هستی" .
می گردم و می گردم ...
۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه
پل
می خواست بهترین را انتخاب کند، لحظه ی مهمی پیش رو داشت...
احساس قهرمان سرخورده و دل زده ای را داشت که می خواست دنیا را ترک کند و آن را با انبوه مشکلاتش تنها بگذارد
ایستاده بود و یکی یکی رویشان دست می کشید
کت بلند و ساده ی قدیمی قهوه ای رنگ...نه... زیادی زبر بود و از جذابیتش هم می کاست...گرچه سنگینی و وقار خاصی به او می بخشید...کنارش زد.
چشمش به پالتو پوست زیبای موشی رنگش خورد ، تازگی ها به مناسبت تولدش آن را هدیه گرفته بود، هنوز هوا آنقدر سرد نشده بود که امتحانش کند،اما عاشق جنسش بود...نرم و دوست داشتنی
برای چنین لحظه ای زیادی مجلل بود اما دلش نمی آمد نپوشیده رهایش کند...پالتو را نرم دورش پیچید که مثل دوست خوبی تا لحظه ی آخر همراهش باشد.
وقت خداحافظی بود .
به گوشه گوشه ی خانه سرک کشید ،رسیدگی به گلدان ها ،غذای ماهی ها،غذای پرنده ها... اتاق عزیزم خداحافظ ، سرامیک ها،آینه ها،تخت خوشگلم خدانگهدار...یخچال،تلویزیون،ماشین لباس شویی و ظرف شویی یک به یک همه را لمس کرد که هیچ کدام از رفتنش دلگیر نشوند
به کتابخانه که رسید دلش نیامد که نگاهی به یادبودها نزده ترکشان کند،کتاب ها را بیرون می آورد و صفحه ی نخست شان را باز می کرد،چه روزهایی را پشت سر گذاشته بود ! آدم های زیادی که دوستشان داشت...
آنهایی که یا در سفری دور بودند یا مشغله ی زیادی داشتند،یا حتی او آنقدرها برایشان مهم نبود و فراموشش کرده بودند ...در آن بین چشمش به تاریخ فلسفه ی افتاد که از پسر عمه اش هدیه گرفته بود .پسر دیوانه برای این که کتاب بی عکس هدیه نداده باشد تمامش را پر از شکلک و صورتک کرده بود
ولی الحق که عکس خوبی از هگل کشیده بود...روبه روی کتاب ها ایستاده بود و بلند بلند می خندید...
مطمئن بود که این کتاب ها باز هم کسانی را به خنده خواهند انداخت...از میراثی که برای زمین به جا می گذاشت راضی بود...خانه ای که تمامی آن دوست داشته شده بود ، خانه ای که هر غریبه ای را در آغوش می کشید...
"در" انتظارش را می کشید،و هیچوقت هم از خداحافظی خوشش نمی آمد،کم صحبت هم بود سر و صدایی به راه نمی انداخت ، اما همیشه در بسته شدن لجاجت می کرد و چند بار هم کارش به تعمیر کار و قفل ساز کشیده بود...بیرون که رفت تصمیم ِ بسته شدن را به خودش واگذار کرد...
راه زیادی تا پل نبود... چیزی حدود30 دقیقه ی دلپذیر،مسیر را از بر بود، بارها آن را طی کرده بود...اما هر بار اتفاقی مانع از انجام تصمیمش می شد...
اما یک بار یک مرد گلفروش... یک بار ملاقات با دوستی قدیمی که جایی برای اقامت نداشت ...حتی یک ماجرای عشقی پر آب و تاب را در همین مسیر پشت سر گذاشته بود....
اول آرام آرام گام بر می داشت که توجه هیچ کس و هیچ چیز را به خود جلب نکند.اما نه،روز بسیار آرامی بود و انگار کسی قصد نداشت کاری به کار او داشته باشد ، چند دقیقه ی دیگر ادامه داد...از خداوند و نقشه های عجیب و غریبش هم خبری نبود...دلگیر شد و کمی احساس تنهایی کرد،سریع تر ادامه داد،داشت به پل نزدیک می شد...ترسید...
گویی عادت کرده بود که هر بار روی این پل دلیلی برای ادامه پیدا کند،کار و یک مشت وسیله که دلیل ادامه ی زندگی نمی شد...
سکوت عجیبی در جریان بود و ذهنش برای شکستن آن دنبال واژه می گشت...
نفس عمیقی کشید ،چند ثانیه مصمم به آب پر تلاطم رود نگاه کرد و رفت که برای مادرش یک نامه ی خداحافظی بنویسد...
پایان
