۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

یه قاشق ماست و خیار خنک

دلم خیلی هوای تو کرده
هوس یک چای
هوس یک سیگار
هوس ریختن یک قاشق ماست و خیار خنک
به حلقوم گُر گرفته‌ی تو
هوس مستانه قدم زدن
در نیمه شب....
ساعت از 23 گذشته بود و این شعر را همان حول و حوش پیدا کردم.
نمی دانم شاید بهتر بود کمی گریه می کردم .
دوست داشتن ها ، دوست داشتن ها ، امان از این دوست داشتن ها...
حال امروزم امروزم تنها arizona dreams و lucia & sex را کم داشت .
تو آینه که خودم را دیدم گفتم: کلک ِ امروزت کنده س.
باز هم دارم رنگ ها را سیاه می کنم .
اما وقتی همه ی ابعاد این دلتنگی را جا می دهم توی وجودم با فشار و سختی ، یک جورهایی حس می کنم پوست ترکانده ام و نزدیک تر شده ام به بلوغ .
دلم می خواهد برسم به جایی که اینطور نرم وزیبا بتوانم دلتنگی ام را بنشانم توی قاب یک شعر کوچک وسبک .
بی تکلف ، بی قافیه . با لبخندی که از آن ِ بزرگتر هاست و من با آن غریبه ام هنوز.
چند روز گذشته بود که به نقل از نیچه ی عزیز چیزی می خواندم :
نویسنده ای که رنج هایش را قلم بزند نویسنده ی غمگین است ، اما نویسنده ای که شرح رنج هایش را روی کاغذ بیاورد و اینکه چگونه اکنون به آرامش و شادی رسیده است، تنها، نویسنده ی جدی است .
راست می گوید نیچه . هنوز خیلی خیلی فاصله دارم .

۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه

می رویم جایی که خورشید غروب می کند

کمی معذب هستم و مدام جابه جا می شوم . با بوی عطری که توی فضا پیچیده غریبه ام ، من یک وصله ی اضافی هستم ، این از بیرون ماشین هم پیداست .
دود سیگار که می پیچد فضا را سبک تر می کند .
این سؤالی ست که همیشه از خودم می پرسم ، دقیقا چرا ؟
سرگرم آسمان می شوم .
خورشید می چرخد و ژست معروف پنهان پشت ِ ابر، با باریکه ی نورش را می گیرد .
مگر خورشید نباید سرجایش بنشیند که دورش بگردند ؟ زمین در مقابل این سرعت تقریبا ثابت است....باز هم مثل همیشه این مائیم که داریم دور می زنیم .
زمانی که جلوی رویم آرام و قرار می گیرد ، آسوده می شوم که راه همین است .
دم غروب این حال و هوای اتوبان کرج است . انگار با سرعت به جایی می روی که او می رود . انگار می شتابی که تو هم با او غروب کنی .
در این حرکت شتابان ، ابرها ورق می خورند ، انیمیشن های اولیه...
دورتر که بودیم انگار مرد داشت دمرو کتابی می خواند که سخت فکرش را مشغول کرده بود .جلوتر که رفتیم ، دیدم نه ، کتاب باید رمان سبکی ، طنزی ، چیزی باشد . فکر مرد پیش زنی بود که روی بدنش لم داده بود .
زن چند سالی مسن تر به نظر می رسید و اندامش نامتناسب شده بود . مرد هم خیلی جوان نبود ، آثار پیری را می شد روی عضله هایش دید .
زن تقریبا خوابش می آمد . چند قدم جلوتر ،خوابش برد .
مرد پلک هایش سنگین شده بود ، اما برابر این خواب آلودگی وا نمی داد . همینطور دستانش را پل کرده بود و تکیه داده بود و فکر می کرد .
جلوتر مرد و زن مثل بخاری شده بودند ، نمی شد از هم تشخیصشان داد .
و پیشتر که رفتیم ابرهایشان شد شبیه چند تپه ماهور کم ارتفاع .
چند قدم آنطرف تر پایان راه بود و من رفتم که پشت کوه های خودم ، توی خانه ی خورشیدی ام غروب کنم .

۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

به مناسبت مسابقه ی عکس دست دوم









اول از همه بگویم که که گذاشتن این عکس آخری به این خاطر است که بگویم کاشف این زندگی خالص شخص خودم بودم و چون پرچم نداشتم برای ثبت این اکتشافات ، گذاشتن این عکس را اینجا لازم دیدم!!؟(این اعتماد به نفسم،گاهی خودم رو هم متعجب می می کنه!!!)
دوم این که این تصاویر متعلق است به یک سفر دو روزه به میانرودان در استان مرکزی است،دو سه روزی که آنجا بودم به اندازه ی همه ی عمرم دشت و آسمان و راه بی پایان دیدم .
سوم اینکه عاشق این هستم که از آدم ها عکس بگیرم و آدم ها توی عکس هایم بچرخند اما چون عکاسی بلد نیستم تقریبا بی خیال ِ این خیال ِ خام شده ام .و مثل نقاشی که هنوز دستش راه نیفتاده در طرح پورتره و توی کشیدن خطوط چهره و دست و... به پردازش طبیعت بی جان اکتفا می کنم .
فکر کنم یک چهارمی هم برای گفتن داشتم......اینکه هنوز به فلسفه ی عکاسی دست پیدا نکرده ام ، غیر از لذت بی نظیری که در دیدن و ثبت کردن وجود دارد . ثبت کردن برای نشان دادن و به خاطر آوردن .
به شدت نیازمند راهنمایی قدیمی تر هام ، مخصوصا شهرام فرضی عزیز که عکس هاشو خیلی خیلی دوست دارم .

۱۳۸۷ مرداد ۳۱, پنجشنبه

اینجا سرزمین فنجان های خالیست

پاییز که می آید
برگ ها باور نمی کنند
که پایان کار می رسد از راه
بعد رنگ می بازند و زیباتر می شوند
و هر روز به رنگی
وباز هم باور نمی کنند
تا آنکه می پژمرند
و بعد می افتند
دیگر باور را ضرورتی نیست
"احمد جلیلی"

۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه

مسابقه عکس دست دوم

من که غیر از دوربین 2مگاپیکسلی گوشی موبایلم ابزار دیگه ای برای عکاسی ندارم . قدیمی تر ها شما یک سری بزنید . موضوع فوق العاده ست : انرژی

۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه

Peintimental

رنگ های کهنه روی تابلوهای کرباسی به مرور زمان روشن تر می شوند و به هنگام چنین تغییر کیفیتی این امکان به وجود می آید که خطوط اصلی نقاش را بتوان مشاهده کرد .
مثلا از ورای لباس یک زن می توان یک درخت را دید ، کودکی که برای سگی راه باز می کند و یا قایقی که دیگر در پهنه ی دریاست .
به این اصطلاحا گفته می شود Peintimental یا نقاش پشیمان .... چون ایده ی اصلی خود را تغییر داده است ...


Movie 'Julia' , first session

...................

برای مرسده

حرامزاده

توی کمد قدیمی پدربزرگ پیدایشان کردم . اول گمان کردم مال خودش باشد . اما نه دست خط او نبود . نوشته ها متعلق به عمه ام بود که سال ها پیش خود پدربزرگ برای تحصیل از این شهر و دیار فرستاده بودش و او هم یک جای دنیا ازدواج کرده بود و هرگز بازنگشته بود . یادی از او هیچ وقت بین فامیل نبود غیر از نامه ای یا تماسی با پدرم. نوشته ها معلوم بود که بارها و بارها مرور شده اند . شروع کردم به خواندنشان...
................
اسمش را می گذارم حرامزاده که به کسی برنخورد . آخر حرامزاده بچه ی هیچکس نیست .
پدرش که شاید اصلا از وجودش خبر نداشته باشد ، که اگر داشته باشد برای آدم سخت تر است ، چون میداند که جایی بچه ای را پشت سر گذاشته اما راهش را کشیده و رفته ، حتی برایش مهم نبوده که اسمش چه باشد ، پدری که زمانی که جای دیگری پای بند شد و ازدواج رسمی اش را به گوش دوست و آشنا رساند تا آخر عمر دلش می لرزد که بچه های شرعیش کجا رفته اند و کجا می روند و هی ضبط و ربطشان می کند مبادا که تخم جنی مثل خودش از آب درآمده باشند .
مادرش هم که .... یا دلش نیامده یا نتوانسته دورش بیندازد . شاید وقتی به خودش آمده که داشته از درون لگد می خورده و نمی دانسته حرامزاده به دنیا آوردنش بیشتر معصیت دارد یا کشتنش....
خیلی ها ترجیح می دهند آدم نکشند ، مخصوصا بچه ی خودشان را . جا که توی دنیا تنگ نیست . لابد با خودشان می گویند این کرم کوچولو هم بالاخره می خزد درون لانه ای و به هر حال به اندازه ی خودش طلوع و غروب می بیند ...
این روزها حرامزاده مدام توی سرم پرسه می زند و اصلا عین خیالش نیست که اعصاب من شده قدمگاهش .
از او اسمش را پرسیدم ، نگاه بی حالتی کرد ، دستی روی موهایش کشید و گفت : کمند
می دانستم که اسم ندارد (البته اگر داشت بدون شک با "ک" شروع می شد ، چون به اندازه ی خودش متکبر و پرمدعاست)
نام هر فرد ردی روی وجودش می گذارد . البته حرامزاده این توفیق را ندارد که قبل از رسیدن به 7سالگی ، در تمام آن 2857 روز ، چند نفری حداقل 20،30 بار به نام صدایش بزنند و حدودا 57000 بار نامش را شنیده باشد .
گمانم با 57000 ضربه ، روی الماس هم می شود نقش انداخت ، روح انسان که نه وزنی دارد و نه مقاومتی .
این طوری ست که به نظر من شخصیتش بکر می ماند و دست نخورده و این برای خودش شانس عجیب و غریبی است که من چند و چونش را دقیق نمی دانم .
اما توی نگاهش همیشه یک چیزی هست...
تصویر زنی در یک جاده ی خاکی ، که بچه اش را با شنلش پوشانده و به طرز غمگین کننده ای دارد از پشت می دود و دور می شود.....
و در چشم راستش مردی دیده می شود که از هراس تنهایی تیره ، کز کرده گوشه ی اتاقی تاریک و در هم ریخته و سرش را با دست بین دو زانو قلاب کرده و می فشاردش .
روزها ترسش را بین هزار چیز زهرماری پنهان می کند اما زمان هجوم تنهایی ا ، توی بهترین کافه هم ،حتی 1قطره از گلویش پایین نمی رود . و دوباره برمی گردد به آن اتاق... اتاقی که هیچ گاه نمی تواند زنی را به آن راه بدهد .
این ها را توی ذهنم مدام مرور می کنم چون همیشه گمان می کنم جایی درون من کودکی را جا گذاشتی . کودکی که هیچ گاه نامی برایش نگذاشتم . فرزندی که چشم باز نکرده ، هیچ وقت نمی کند . بذری که نه کاشته شده و نه رشد خواهد کرد . چون خاکی در کار نبوده ، نخواهد بود...
...............
نوشته ها را یکی پشت سر هم می خواندم . حالا کم کم دلیل طردشدگی عمه ام را می فهمیدم . وگرنه دلیلی ندارد کسی برای تحصیل ادبیات به آن سوی دنیا برود و حتی...برنگردد.
نوشته هایم را مرتب کردم و به سراغ پدرم رفتم که e-mail address عمه را از او بگیرم .
چیزهای تازه ای برایش داشتم .

۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

بوی تازگی

اصلا حواسم نبود ،
گنجشک آنقدر به انتظار پای پنجره نشست که زیر پایش علف سبز شد و سبزه ها از لای درز پنجره خودشان را جا دادند در اتاق من و تا من به خودم بیایم همه جای آن سرک کشیدند...
بوی تازگی گرفتم
حالا بست نشسته ام پای پنجره و کتابم را ورق می زنم....

این روزها

این روزها خالی خالیم...
مثل فنجان قهوه ی کهنه ی یک زندانی حبس ابد که اجازه ی نوشیدن ندارد
این روزهاااااااا.....

من و کازانتزاکیس

به این آشوب ازلی صورت می زنم
نمی دانم آیا در پس این نمودها ، چیزی برتر از من هست یا نه...
برایم اهمیتی ندارد ، من تصویر رنگارنگ را در مقابل این خاک می آفرینم ،
پرده ای عظیم و پر زرق و برق ؛
نخواه که پرده را کنار بزنم که نفش را ببینی ،
نقش همان پرده است که می بینی...

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

این دست کوتاه من که به خودم نمی رسد...

صدای بالابان می آمد . از اتاق بیرون آمدم که به صدا نزدیک تر شوم . از آن روزهایی بود که بدجوری بوی دلتنگی گرفته بودم . در ا که باز کردم ،بویش مثل بوی نا که توی همه ی خانه های شمالی می پیچد و مشام آدم را پر می کند، همه جا را پر کرد.
بی دقتی همه جای زندگی موج می زند . آن قدر که آدم جرأت نمی کند راحت همه جا چشم بچرخاند . مثلا چشم باز می کنی و از لابلای یک برنامه ی آبکی ، صدای پُر ِ سازی را می شنوی که نوازنده اش توی تصویر پیدا نیست و معلوم نیست خودش را کجا پنهان کرده از غم اینکه موسیقی نابش را مفت به یک مشت دیوانه فروخته تا جایی به گوش کسی برساندشان .
خواستم بروم توی حال و هوای خودم با خود تأثیرپذیرم که از قضا این روزها خیلی با این تأثیرپذیریش درگیرم ، خلوت کنم .
خیلی پیش نمی آید که اینطور با خودم صمیمی بشوم و کنارش روی کاناپه ی گرم و نرم بنفش مخملی دست در گردن انداخته بنشینم و گرم صحبت و درد دل بشوم .
راستش را بخواهید دلم برای خودم می سوزد ، چون اولش که نگاه می کنم یک گنجشک بی دفاع می بینم که رفته گوشه ی مبل نشسته و قلبش تند وتند می زند و این از روی پوست پَرپوشش پیداست . نفس نفس می زند و از ظاهرش پیداست که خیلی شکننده و آسیب پذیر است . این تصویر ،همانطوری که مادرم مرا می بیند و وقتی هوسانه موهای سرم را می تراشم یا زکام می شوم و تب می کنم زود بغضش می ترکد و اشکش سرازیر می شود .
این است که گاهی زندگی صحنه هایی دارد که برایم بدجوری گران تمام می شود چون همه خبر ندارند که من شاهزاده ی عزیزکرده ی مادرم هستم و با بی دقتی کاری می کنند که دل شیشه ایَم ترک برمی دارد .
این نقطه ضعف بزرگ من است که خوب می شناسمش و باعث می شود که روزی چند بار فشارم بیفتد ،چون راننده ها ، استادها ، مسئولین ادارات و غیره و غیره من را نمی شناسند و با همان تندی با من حرف می زنند که با دیگران . من که برای همه شان احترام زیادی قائل هستم.
این همان قسمت وجودم است که حالم از آن به هم می خورد چون خیلی آسیب پذیرم کرده و من کاری از دستم بر نمی آید ، باید بگویم تقریبا هیچ کاری...من ناشناس هستم .
کم کم که نگاهش می کنم ، لباس گنجشکی اش را در می آورد و دختر برهنه ای می شود که اصلا صدای طپش قلبش شنیده نمی شود. و دارد بدجوری نگاهم می کند و معلوم نیست که چه چیز ِ زندگی اش را از من طلبکار است .
می روم و برایش لباسی می آورم . لباسی که دوستش ندارد اما با بی تفاوتی تنش می کند . به نظر نمی آید اما باید آن پشت ها روح لطیفی چیزی پنهان کرده باشد .
این کشف و شهود را باید هرطور که شده پیش ببرم......

۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

به یاد "خسرو شکیبایی"




طفل ، پاورچین پاورچین ، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر .
- - -
مردمان را دیدم .
شهرها را دیدم .
دشت ها را ، کوه ها را دیدم .
نور و ظلمت را دیدم .
وگیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم .
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم .
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم .
- - -

در این تابستان به نیمه نرسیده و روزهای پی در پی و کم و بیش شبیه هم ، شناور در آب های ساکن رکود ، لم میدهی پای رسانه ها و خبرها را به بهانه ی بی خبری مرور می کنی که ناگهان یک زیر نویس با فونت 18 arial کشتی های مطمئنت را غرق می کند .
طنین این دکلمه ها توی سرم تمامی ندارد . آنقدر کوچک بودم که نه دستم به طبقه ی کتاب های شعر کتابخانه می رسید و نه سوادم به خواندنشان . سهراب را از زبان شکیبایی شنیدم ...
نقاشی ای بود که خوب روایت می شد و من بی نیاز بودم از تعمق و درک آن . مثل پیمانه ای لبریز می شدم از این شراب سبک و شیرین .
هنرمند ، حضورش به زیبایی بافته می شود به تار و پود حافظه و یادش حک میشود کنار خاطرات تمام نشدنی...

روحش سبز ، یادش باقی

۱۳۸۷ تیر ۲۶, چهارشنبه

رنگ


صفحه ها را زیر و رو می کردم که چشمم خورد به این مطلب از نسیم خانمی ساکن کانادا
"من مثل يک اقدامِ ناموفق خودکشی تحقير شده و قابل ترحمم! من مثل دست هايم که موقع خواب مشت می شوند و مثل دندانهايم که فشرده می شوند، غمگين و دردناکم.و هر روز که می گذرد محکم تر و محکم تر اين سينه بند بی مصرف را می بندم تا قلبم ناگهان نيافتد، تا به اميد جايی گشادتر ترکم نکند
."
نسیم عزیزی که به شعر "میخواهم در کشتزاری گریه کنم" ِ لورکا می گوید قشنگ...
نگاهی به پست های قبلی ام انداختم و شرمنده شدم .

دیدم من هم برای تصویر آنچه در ذهنم گذشته رنگ های آبرنگ را در هم آمیخته ام و بدجوری سیاهشان کرده ام.

تصویر کردن سیاهی همین قدر بچگانه است .
فقط خدا می تواند از آمیزش این همه رنگ سپید بسازد . به هر حال باید معجزه بلد باشد .
آدم ها برعکسش را بلدند . نور سپید را می فرستند توی منشور و تجزیه اش می کنند.
من هم دلم می خواهد به جای آبرنگ با یک بلور کوچک الماس بین انگشتانم بازی کنم و رنگ بسازم
7رنگ با طیف های پیوسته...
قرمز برای زندگی ، نارنجی برای غریبه ها ، زرد برای چیزهای خوب ، سبز برای تو ، آبی برای مادرم ، نیلی برای خودم و
بنفش برای وقتی که با هم تنها شدیم.
سیاه
باشد برای شب که یک ماه بزرگ توی دلش دارد و بلد است چگونه زیباییش را متبلور کند .
من و تو برای دیدن زیبایی اش هنوز خیلی کوچکیم .
حالا معنی نگاهت را می فهمم که تمامش کن این مسخره بازی ها را
پیش آگاهی عذاب آورت را تحسین می کنم و هر روز بیش از پیش از تو می آموزم . و تمام این اعترافات را می نویسم مبادا در یک روز از زندگی باقیمانده ام از یادشان ببرم .

( امشب وقتی به این جمله توی کتاب رسیدم که "هی جوان ، بِِسی از من خواست به تو بگویم تو یک زندگی پیش رو داری " پشتم نلرزید .دارم قانون ها را یاد می گیرم که بتوانم آرام و موقر پشت میز بنشینم و ورق هایم را بیرون بکشم و جیغ و فریاد راه نیندازم.به قول پدر دست خوب وجود ندارد باید بازی بلد باشی.)

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

....

نه دامیست ، نه بندیست ، همه بسته چرائیم ؟
چه بندیست ، چه زنجیر که بسته است خدایا

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

دست های تو از دیوارها هم رد می شوند

A : در زد ، بی پاسخ...
دستگیره را چرخاند ، صدای زنگ لولای در و بعد قدم های سبک او
B : روی تخت افتاده بود ، چرخی زد ، برگشت ، هنوز هم برای دیدن او مشتاق بود .
A :داخل شد ، مثل باد سبک . روی صندلی کنار تخت نشست . به نگاه بی تاب و خسته ی او چشم دوخت ، تأسفش را پنهان کرد... دست در کیفش برد و بسته ای بیرون آورد و روی میز عسلی کنارش گذاشت .
B-همین !؟(با پوزخند) فکر می کردم یه جام شوکران برام آوردی ؟
A : بی توجه به چیزی که شنیده بود ، و با وقار همیشگی یک نجیب زاده پا روی پا انداخت .
A: 8 تا
B- چی !؟
A- توی 8 روز ، مثل یه ساعت شنی .
B :شیطنتی در چشم هایش درخشید
A: امیدوار شد ، این برق را مدت ها بود که در چشمانش ندیده بود .
B : بی فکر به چند و چون ماجرا و دلیل حضور او ، کنجکاوی شیرینی در وجودش پیدا شد که تکانش داد و روی تخت نیم خیزش کرد .
B -واقعا همونطور که گفتی هر روزش به زیباییه یه مدیتیشنه ؟
A -(با لبخندی شیطنت آمیز)خیلی پررویی
B -(با لحن لوس تصنعی )پر توقعی که پررویی نیست
A: لبخندش محو شد و جدی و سرد ادامه داد :
A - شاید هم با 7 تا تموم بشه ، شاید هم نه...گاهی هم باعث فلج میشه بستگی به ظرفیت مغز داره
B- (با شوخ طبعی ) من که تا حالا چیزی مصرف نکردم ، فکر نمی کنم اونقدرها ظرفیت داشته باشم (خندید)
B : شیرین نگاهش کرد ، هیچ چیز در دنیا خواستنی تر از او نبود .
B - اگه فلج شدم ، تو آخریشو بهم میدی؟
B : می دانست که هرگز این کار را انجام نخواهد داد به خاطر معیارهای کمالگرایانه ی کهنه اش یا هر دلیل لعنتی ِ دیگر ...
A : به میز چوبی خوش تراش کنار پنجره نگاه کرد...پنجره مثل همیشه گوش تا گوش باز بود .باد می وزید و بطری نیمه خالی سد راه تاب بازی پرده ی توری شده بود . روز بهاری روشن و هوای عالی و آخرین حرکت مهره های شطرنج
A- خوبه... قوی شدی ، تو خوب پوزیشنی ماتش کردی ، براوو
B- من ماتش نکردم ، اون ماتم کرد .
A- اگه تو نبرده بودی این صفحه ی رو دست نخورده یادگاری نگه نمی داشتی .
B- هنوز هم نمی فهمم وقتی با خودم بازی می کنم کی داره از کی میبره ...
A- ( با لبخند ) ولی خوب بازی کردی ، این مهمه.
B : ترس ناتمام ماندن ماجرا هنوز توی چشم هایش بود .
A- گوش کن ، تو یه سربازی...
B : با مخالفت و عصبانیت نگاهش کرد
A- خودت میدونی این تو نیستی که بازی می کنی .
B- من حالم از این بازی به هم می خوره .
A- برای همین منتظری که بزننت تا بری بیرون !!!؟ یعنی واقعا نمی فهمی بعد از کیش و مات دوباره مهره هارو می چینن و تو باز هم یه سربازی...
B :چیزی توی سرش کوبیده شده بود ، یاد کتابی که صبحی می خواند افتاد "حالم از این سیب خورای لعنتی به هم میخوره که دست از این به دنیا اومدن و مردن بر نمیدارن...."
حقیقت مثل فنری بود که می خواست با فشار آن را در یک قوطی لاغر جا بدهد اما بعد از بستن در قوطی ، ماجرا مثل یک jack in the box لعنتی با صورتی خندان از هر طرف بیرون می پرید .
B- هر روز داره سخت تر میشه ، آخه تو لعنتی چه جوری تحملش میکنی ؟
A- من stand by ام ، چیزیو تحمل نمی کنم .
B- با اون همه ساعت که توی اتاقت گذاشتی باز هم صدای پاشو نمیشنوی ؟
A- ( لحظه ای فکر کرد و بعد شیطنت آمیز حث را عوض کرد و پرسید) با لذت آنی چطوری؟
B- لعنت به هر چی لذت... از شرشون خلاص شدم . با من بازی نکن وقتی میدونی....
A- ناراحت نشوووووو... فقط می خواستم ببینم هنوزم دو تابال داری که جایی نداری باهاشون بری یا نه ؟
B- دیوونه...شرمنده بابت حالی که بهت دادم . لازم نیست تلافی کنی .چیزی می خوری برات بیارم . مزه هم دارم ها....(توی دلش گفت بخند برام )
A- گفتم که من stand by ام . حسی به من نمیدی
B- ولی نه ه ه ه ه ، مثل این که سر حال اومدی .....
B : سیگاری برایش روشن کرد و جا سیگاری را روبرویش گذاشت
B- (با شیطنت دکلمه کرد ) "خجالت می کشم بگویم به دریا بزن بانو، آن دورها فانوسی برای ما روشن نیست . به همین آتش سیگار اعتماد کن"
A- تو درست بشو نیستی .


۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

.....

برای انسانی با آرزوی پرواز جایی به جز قفس نیست...

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

مترسک

باغبان را مرخص کرد و گفت : " می خواهم چند روزی در اینجا خلوت کنم ." حتی مترسک را هم از بین برد .
به دنبال این ماجرا پرندگان هجوم آوردند تا باغ انگور را تاراج کنند . مرد از روی ناچاری دوباره مترسک را درست کرد و وسط باغ کاشت.
حضور مترسک پر رنگ تر از او بود . سیگارش را روی صورتش در آینه خاموش کرد .
سپس کراواتش را باز کرد و به گردن مترسک بست .
رسول یونان

...

خدای من
اگر وجود داری
به روح من رحم کن
اگر روحی داشته باشم.....
جایی در کتاب خرابکاری عاشقانه
اثر امیلی نوتومب

قفس

به لطف کارت عبور های قدیمی ای که هرگز دورشان نمی ریزم، آسان از نگهبانی رد شدم و راه پله ها را گرفتم که به شما برسم .
اینجا خیلی سخت نمی گیرند . از جاهای دیگر که جسته و گریخته خبرشان را شنیده ام خیلی بهتر است ، همینکه چیزی در دست داشته باشی تا از ناظران و مراقبان رفع مسئولیت شود کافیست ، اگر هم مشکلی پیش آمد دمار از روزگارت در می آورند که جاعلی و مأمورها را دست به سر کرده ای که آشوب راه بیندازی .
من برای آشوب نیامده بودم . مدت هاست که این چیزها از سرم افتاده ، مگر گاهی که بچه ها با رشوه و هزار دوز و کلک الکل یا مواد خوبی گیرشان بیاید و مست کرده باشیم ؛ حرف می زنیم و من جوگیر می شوم و به یاد گذشته ها سر و صدا راه می اندازم . البه با پیچیدن طنین صدای راسخ فرمان خاموشی در دالان ها و اتاق ها ، هرکس با رویاهایی که ذخیره کرده زیر پتویش می خزد ، وگرنه 3 روزی را باید توی تاریکی انفرادی بگذراند . البته می گویند جای تمیزی ست و دیگر مثل گذشته ها سوسک و ازین جور جانورها ندارد . دیدن و ندیدن خورشید هم که برای هم بندی ها فرقی نمی کند .
یک بار از من پرسیدید چرا پله ها . راستش آن روز بحث را عوض کردم . نگفتم طاقت دیدن جان شیفته ی قدیمی ام توی آینه های لعنتی آسانسور ندارم و ترجیح می دهم چندین طبقه ی هموار و ناهموار این غل و زنجیرها را با خودم بالا بکشم اما چشمم به آن قفس دور سرم نیفتد . راه باز کردنش را می دانم اما مهم نیست این روزها همه پرچم سفید در دست دارند .
راستی دیروز غروب توی خیابان اطلاعیه ی جدید بازسازی دوباره ی تأتر شهر را در میدان اصلی دیدم. سنگ فرش ها را هم که دارند عوض می کنند . هم شهری ها خوشحال بودند . می دانید که راضی نگه داشتن مردم کار ساده ای نیست . اما در مورد "دیده شدن" گویا قضیه فرق می کند . چیزی مثل مطالعات هاثورن ، حتی وقتی که شرایط سخت تر شد هم کارگرها شاد و سرحال بهتر کار می کردند چون احساس می کردند دیده می شوند .
این روزها دیگر این تعارض ها از کوره به درم نمی برد .نه اثر الکل و مواد لعنتی که گفتم نیست . احساس می کنم پیرتر شده ام . و بی نیاز تر .
دیگر می دانم هر چه پیش بیاید باز هم روز بعد خیابان ها پر از اتومبیل است و قطارهای زیرزمینی در حال انفجار از شدت جمعیتی که می خواهد زودتر برسد .
سبک تر شده ام . دارم می رسم به همان یکسان بودن مفاهیم که حرفش را می زدید . سنگینی تبدیل شد به سبکی ، به پر...
شما بعد از این همه سال هنوز هم توی اتاق 108B درس می دهید . کلاستان مثل کلاس اول است . هروقت که به دیدنتان می آیم باز هم کسی را می بینم که می خواهد شروع را یاد بگیرد . این روزها آدم ها کمتر به فکر ادامه یا پایانند . زندگی شان پر است نیم خط های گاه و بیگاه . این است که کمتر آنجا می آیم . کمی روحیه ام را تضعیف می کند دیدن گذشته و حال و آینده ام یکجا در شاگردان شما والبته دیدن این همه سرگردانی و شما که زیر بار آن خرد می شوید ..
از پله ها که بالا آمدم و لای در را که باز کردم دیدن دست هایتان کافی بود که دوان دوان برگردم و از آنجا بیرون بروم . اما دیر شده بود و بچه ها من را دیده بودند . داخل شدم . همان لباس سپید قدیمی را به تن داشتید و کفش های قهوه ای . و کت چهارخانه یتان که روی میز گذاشته بودید . پیش تر اغلب چای می خوردید اما آن روز نوشیدنی تان آب سرد و چند حبه قند بود .
کار از نگرانی من گذشته بود . گویا مقدمات سفرتان فراهم نشده بود و اخیرا جاهای دیگری هم تدریس می کنید ، دانشگاه و....
معلم خوبی هستید .
از این رودیدن این غل و زنجیرها در پای شما زجرآورتر به نظر می رسد . جز یک احوالپرسی ساده چیزی برای گفتن به نداشتم . که آن هم پاسخش لااقل برای آن روزمشخص بود . حال خوشی نداشتید ، هیچ کدام نداشتیم .
می ماند یک سلام و یک خداحافظ . چیزی کمتر از 60 ثانیه . 60 ثانیه ای که تمام روز مرا با یادآوری تمام آن چیزها که می تواند باشد و نیست ، نیش می زد.