هرچه که بود من حباب ِ خودم را داشتم ، خانه ی کوچک ِ خودم را .خیلی جای ِ دلگرمی نیست اما وجودش ، پرواز را که نه ، اما لااقل معلق بودنم را تضمین می کرد .
برای ِ پرواز باید چیزهایی می آموختم . بخشی را تو به من گفتی . بخشی را هم خودم سَرَک کشیدم از کار ِ دیگران .
می دانم که از خود نمی شود فرار کرد .
می دانم که پرواز را ه ِ چاره است .
از ارتفاع ترس ندارم ، هیچ وقت نداشته ام . اما تا حالا هزار بار بالای کوه رفته ام و نپریده ام .
بی آنکه از دل کندن هراسی داشته باشم به زمین چسبیده ام . لابه لای ِ شاخ و برگ های بیدمجنون ها گیرافتاده ام . اسیر ِ خاطرات شده ام .
تو اما به من آموختی آسمان جای ِ دیگریست .
قرار است که مرا با خودت بالای کوه ببری و از آنجا به دست ِ باد بسپری . گرچه همسایه ی گاه و بیگاهم بودی اما همیشه می دانستم که دست های تو مرا راهی سرزمین ِ دیگری خواهند کرد . این را همیشه در انگشت هایت می دیدم .
امشب را آسوده به خواب می روم . برایت سبک شدن ِ حبابت دعا می کنم . دعا می کنم تو هم آسوده بخوابی .
تا فردا....
کجاست بام بلندی؟ و نردبام بلندی؟ که برشود و بماند بلند بر سر دنیا و برشوی و بمانی بر آن و نعره برآری هوای باغ نکردیم دور باغ گذشت
۱۳۸۷ مهر ۹, سهشنبه
۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه
حباب
می خواستم برایت راجب حباب هایی بنویسم که از ماشین حباب سازی کوچک بچه های توی پارک دیدم که در می آمد .
اینکه چقدر یاد خودمان افتادم ، چقدر احساس توی خانه بودن داشتم وقتی تولد حباب ها ی کوچک را اینطوری می دیدم .
یاد خودمان افتادم که در دو حباب ِ دور زندگی می کردیم و هیچ شبیه ِ هم نبودیم . تو سنگین تر حرکت می کردی ، اما من مدام به دست باد می افتادم و هرجایی می رفتم . شانس یارم بوده که هیچوقت حبابم روی خارها نیفتاد و نترکید .
تو را دوست داشتم . خیلی شفاف نبودی ، اما حبابت از تمیزی می درخشید ، همیشه از آدم هایی که روی تمام چیزهایی که صاحبشان هستند ذوق و سلیقه به خرج می دهند را دوست داشتم، نظم و ترتیبی به زندگی ِ حبابی بی نظمم می دهند...
فراموش نمی کنم روزی که تو خانه ی نه چندان بزرگ و براقت را آوردی نزدیک ِ من و آرام آرام حباب های مان چسبید به هم و من دست هایت را گرفتم . صداقتی ته نگاه ِ هر دروغت برق می زد.
اینکه همه چیز را با هم داشتی و همه را با هم می آوردی و یکجا به من می دادیشان ، حبابم را بدجوری سنگین کرده بود . اما سنگینی ام بوی تو می داد . این را هم دوست داشتم . هرچند حباب های ما از آن هایی نبود که بشود به هم و صل بشوند و خانه ی حبابی درست کنند و خانواده ی حبابی . نه چون رنگ و اندازه یشان فرق می کرد . آخر ما مثل دو اتم هیدروژن ، ابرهای الکترونیمان همدیگر را دفع می کرد ، هرچند همیشه از هسته ی درونمان همدیگر را می خواستیم و می کشیدیم و بعد از یک مدتی همه مدام ما را با هم می دیدند اما خیلی با هم فاصله داشتیم ، خیلی .
روی حباب من نوشته بود بچه حباب ِ کوچک ِ دوم ِ خانواده ی ت . حبابم دنج بود و برای بچگی هایم جا کم نداشت . گرم و نرم بود. برای ِ حالا اما ، خانه ام طاقت سنگینی خیلی چیزها را نداشت .
من می دانستم که یک چیزهایی قَدَری ست و خیلی جفتک نمی انداختم که خانه ام ترک بردارد . اما این خواستن ِ تو حباب را تنگ کرده بود . هوای بیشتری می خواستم برایِ نفس کشیدن . هوایی که نداشتم .
ادامه دارد....
اینکه چقدر یاد خودمان افتادم ، چقدر احساس توی خانه بودن داشتم وقتی تولد حباب ها ی کوچک را اینطوری می دیدم .
یاد خودمان افتادم که در دو حباب ِ دور زندگی می کردیم و هیچ شبیه ِ هم نبودیم . تو سنگین تر حرکت می کردی ، اما من مدام به دست باد می افتادم و هرجایی می رفتم . شانس یارم بوده که هیچوقت حبابم روی خارها نیفتاد و نترکید .
تو را دوست داشتم . خیلی شفاف نبودی ، اما حبابت از تمیزی می درخشید ، همیشه از آدم هایی که روی تمام چیزهایی که صاحبشان هستند ذوق و سلیقه به خرج می دهند را دوست داشتم، نظم و ترتیبی به زندگی ِ حبابی بی نظمم می دهند...
فراموش نمی کنم روزی که تو خانه ی نه چندان بزرگ و براقت را آوردی نزدیک ِ من و آرام آرام حباب های مان چسبید به هم و من دست هایت را گرفتم . صداقتی ته نگاه ِ هر دروغت برق می زد.
اینکه همه چیز را با هم داشتی و همه را با هم می آوردی و یکجا به من می دادیشان ، حبابم را بدجوری سنگین کرده بود . اما سنگینی ام بوی تو می داد . این را هم دوست داشتم . هرچند حباب های ما از آن هایی نبود که بشود به هم و صل بشوند و خانه ی حبابی درست کنند و خانواده ی حبابی . نه چون رنگ و اندازه یشان فرق می کرد . آخر ما مثل دو اتم هیدروژن ، ابرهای الکترونیمان همدیگر را دفع می کرد ، هرچند همیشه از هسته ی درونمان همدیگر را می خواستیم و می کشیدیم و بعد از یک مدتی همه مدام ما را با هم می دیدند اما خیلی با هم فاصله داشتیم ، خیلی .
روی حباب من نوشته بود بچه حباب ِ کوچک ِ دوم ِ خانواده ی ت . حبابم دنج بود و برای بچگی هایم جا کم نداشت . گرم و نرم بود. برای ِ حالا اما ، خانه ام طاقت سنگینی خیلی چیزها را نداشت .
من می دانستم که یک چیزهایی قَدَری ست و خیلی جفتک نمی انداختم که خانه ام ترک بردارد . اما این خواستن ِ تو حباب را تنگ کرده بود . هوای بیشتری می خواستم برایِ نفس کشیدن . هوایی که نداشتم .
ادامه دارد....
۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه
پیشباز ِ پاییز

تارهای ِ بی کوک و کمان ِ باد ِ ولنگار
باران را گو بی آهنگ ببار
غبارآلوده از جهان ، تصویری باژگونه در آبگینه ی بیقرار
باران را گو بی مقصود ببار
لبخند ِ بی صدای ِ صدهزار حباب در فرار
باران را گو به ریشخند ببار
تا تارها کشیده و کمان کش ِ باد آزموده تر شود
و نجوای بی کوک به ملال انجامد
باران را رها کن و خاک را بگذار
تا با همه گلویش
سبز بخواند
باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار
۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه
لبخندها خواستنی اما رفتنی اند...

.jpg)
.jpg)
بیا...
هر که هستی بیا...
لاف زنی بیا ، دروغگویی بیا....
هر که هستی بیا ، بیا تا کنار آتیش با هم قصه های طلایی ببافیم ، بیا....
پشت در ِ سالن کوچک ایستاده بودیم که سَرَک بکشیم ،همه ی ما ،برای شنیدن ِ صدای دلنشین موسیقی که از داخل ِ سالن می آمد. که روز بعد فهمیدم ترفند ِ گروه موسیقی ست که بچه ها را –که چندتاییشان روزه بودند- سرحال بیاورند برای رفتن روی صحنه .
میان جمعیت خودم را گم کرده بودم ، همیشه یکشنبه های شلوغ تأتری همین طور است .
و این جمعیت هدایتگر مرا برد و نشاند ردیف اول ، آخرین صندلی سمت چپ .
عجیب ترین چیز روی این صندلی ِ داغ ، دیدن کارگردان است هنگام تماشای کار خودش و- به قول خودش- بچه هایش .و نتیجه ی 2،3سال تلاش و امید و انتظار .
تصویر ابتدایی همیشه به یاد می ماند ، ماندگار می شود . دست و پا زدن پشت پرده و جلد . آنچه می بینیم : تنها چشم ، لب .
پرده که می افتد مرد نه لب دارد و نه چشمی برای دیدن .
گل را گل نمی بیند ، بودا را بودا نمی بیند ...
حرفی هم انگار ندارد برای گفتن . می رود که لبی برای خنده پیدا کند .
یه مردی بود حسینقلی
چشاش سیا لپاش گلی
غصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت
خنده بیلب کی دیده
مهتاب بیشب کی دیده
لب که نباشه خنده نیس
پر نباشه پرنده نیس
شبای دراز بیسحر
حسنقلی نشس پکر
تو رختخواباش دمرو
تا بوق سگ
اوهو اوهو ...
در این گشت و گذار و همهمه ی نمایش ، نگاه من کم کم از قالب مهاجر ِ جویای ِ لذت ِ خسته از کار ، فراتر رفت و خودم را به یاد آوردم زمانی که به دنبال شادی می گشتم و هیچ نمی یافتمش –که خود را غریبه ای تبعیدی میدیدم در زندگی- و نمی دیدم زندگی را و حتی صدایش را نمی شنیدم که هیچ چیز ِ آن متعلق به من نبود .
بودا که لب به سخن گشود ، سوسوی کوچک سرخی بود میان انگشتان کارگردان و چهره ی در هم کشیده ی او به جای لبخند چند لحظه ی پیشش . آهی کشید به گمانم . که آیا روزی پسربچه معانی این کلمات را خواهد دانست ، آیا خودِ او آن را دانسته است و یا حتی بودا توانسته سختی اش را تحمل کند . کلماتی که قطعا به سختی آنها را از بر کرده بود ." لبخندها خواستنی اما رفتنی اند...." . بار دوم نیز که تأتر مرد ِ بی لب را دیدم ، لبخند کارگردان همانجا قطع شده بود و سیگارش روشن .
گل دروغگو و نازک نارنجی شازده کوچولو ، چاه پیر ، مهتاب پر قر و قمیش ، پادشاه کودک دل و کوچک فکر ، بودای بامیان.هیچ کاری ازشان برنیامد .
دریا گفت : خندیدن که لب نمی خواد ، دایره و دنبک نمی خواد ، آینه و بزک نمی خواد...
یه دل میخواد که شاد باشه ، از بند غم آزاد باشه ....شاید .
جمعیت ایستادند به احترام این ذوق و هنر بچه ها ، فریادهای ِاز ته دلشان روی صحنه و نگاههای ِ آماتورشان که گاهی دوخته میشد به نگاه تماشاچی ها .
دوست داشتم این کار پور آذر را که هر چند صدف ِ زنده باقی مانده از جذر و مد را که توانست ،برداشت و پرتابشان کرد به دریایی بزرگتر.
اتفاق کوچکی نبود برای بچه ها ، از نگاه هایشان پیدا بود . که زندگی را آنجا با کیفیت دیگری یافته بودند . و به نقل از چخوف (کار بعدی تالار مولوی) هر روز مثل مرغ دریایی که جذب می شود به سوی دریا ، کشیده می شدند به سوی تالار ، برای رفتن روی صحنه .
بروشور را که خواندم دلم گرفت ، بابت 2 نوجوانی که نرسیده بودند به کار به اجبار . و بابت بقیه ی بچه ها که پس از پایان شهریور نور صحنه را گم می کردند .و برای باز یافتن ِ آن ، بازیافتن ِ مسیر ، باید هزار راه و کوره راه را طی کنند مثل خود ِ حسنقلی . با این تفاوت که آنها دنبال چیزی آشناتر خواهند گشت ، چیزی که روزی ، لحظه ای داشتنش را تجربه کرده اند .
و تمام این ها برای من شبیه معجزه ای بود با نور، چند تکه پارچه ی رنگی ، یک صحنه ی کوچک برای بازی و تمرین ، موسیقی زنده و دلنشین تأتری و صبر و امید یک کارگردان ِهنرمند .
۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه
یک آهنگ خوب
اولش یک آهنگ خوب انتخاب کردم که همین طور که من می نویسم ، او هم بخواند .
هرچه باشد امروز بعد از مدت ها سرحالم و نوشته هایم بوی کپک و نا نمی دهد .
جای تو اصلا خالی نیست ، جای تو را کلماتت گرفته اند .
جای گلناز هم خالی نیست ، از آن معدود آدم هایی است که وقتی هستند ، اندازه ی همه ی دنیا جا می گیرند ، اما وقتی که می روند هیچ پیدایشان نیست . خوب است که کسی اینقدر خوب رفتن را بلد باشد و هیچ چیز پشت سرش باقی نگذارد ، نه دلتنگی ، نه یادگاری ، مثل رویای شیرینی که آدم هربار که ببیندش کیفور شود و با رسیدن صبح فراموشش کند .
روزی که عکس های کنا را زیر و رو می کردم ، به خودم گفتم اگر کنا بعد از اتمام نمایشگاهی که همین سپتامبر در ترکیه دارد ، پرواز کند و بیاید اینجا و اتفاقی میانه ی گشت و گذارهایش زنگ خانه ی ما را بزند و برای سوژه هوس کند که از اتاق من عکس بگیرد مردم در نمایشگاه بعدیش به آن عکس نگاه خواهند کرد و خواهند گفت چه گوشه ی زیبایی .
طوری که هیچ گاه من یا اعضای دیگر خانواده آنجا را ندیده اند . و این هنر کنا ست . هنر ِ دیدن . این است که عکس هایی که آدم ها می گیرند باهمدیگر متفاوتند . هرکس دریچه ی خودش را برای دیدن دارد . و عکاسی کار این آدم هاست . آدم هایی که در همان لحظه ی اول بلدند که چطور ببینند .
نوشتن شاید کار آدم هایی مثل من باشد که جای چیزهایی را که ندیده ام را با کلمه پر کنم با کلمه های سیاه. و یا شاید برای آدم هایی باشد مثل تولستوی که یک جنگ و صلح را که نمی خواهد توی یک عکس کنسرو کند ، با خیال راحت و کلمه به کلمه به تصویر بکشد . یا برای هایکو سراهایی که شاید دوربین دم دستشان نداشته اند و بعدش مجبور شده اند بگویند " تاب میخورم/در سفیدی شالت/بر زمینهی کدر روز"
و نقاشی هم برای آنهایی که تآکید دارند که آن حقیقت پشت اشیا و آدم ها را هم نشان بدهند . یا اینکه نقطه به نقطه و خط به خط آنچه دیده اند را دوباره روی بوم بیاورند که باورشان شود که آدمند و خواب پروانه دیده اند .
دوستی خزه را به من معرفی کرد . که پر بود از شعر و داستان های کوتاه بومی معاصر .
رفتم که شروع ِ داستان ها را ببینم : زن . مرد . زن . مرد . زن . مرد ....
دلم گرفت بعضی از کارها را که خواندم . شبیه آوازهای ِ پشت ویترینی ِ قورباغه ها دیدمشان، در فصل جفت گیری .
راست می گفت امین که دست به عصا باش موقع استفاده از کلمات هنگام نوشتن . این که چقدر زشت است پاراگرافی بیهوده که تنها برای سرد کردن آتش بیقراری ِ من بخزد میان سطور و شاید هم....
همیشه گمان می کردم توی داستان های چخوف یا همینگوی یا بالزاک هیچوقت مرد و زن خم نمی شوند برای بوسیدن یکدیگر ، مگر واقعا نویسنده این اتفاق را در ذهنش یا هرجای دیگری دیده باشد . یعنی در ادبیات خوب برای گیشه ای کردن ، مثل هالیوود حرکت اضافه نمی بندند به دست وپای زن و مرد بیچاره .
اما از آن بدتر ، برخی داستان ها نوشته می شوند برای رونق گیشه ی نویسنده ها . نه حتی مانند فیلم های درجه 3و 4 مارکت ِ امریکایی ، بلکه به گذرایی ِ رد شدن یک model از روی صحنه .
البته شعر ِخوب بود ، زیاد بود . آنقدر که بیست و چند صفحه ای را save نگه داشتم تا سر ِ فرصت بخوانمشان .
"زخم زندگیت منم
همه به زخم هایشان دستمال می بندند
تو اما به زخمت دل بسته ای "
جوان ترها بیشتر شعر عاشقانه گفته اند ، میانسال ها شعر اجتماعی و مسن تر ها باز هم شعر عاشقانه .
مثل اینکه سر وته ِ این ماجرا -ازبس که بی نتیجه می گذاریم بیت های درونی و فلسفی و اجتماعی را – ختم می شود به دوست داشتن یا نداشتن همدیگر .
خواستم بگویم از خودم خیلی خجالت کشیدم .
هرچه باشد امروز بعد از مدت ها سرحالم و نوشته هایم بوی کپک و نا نمی دهد .
جای تو اصلا خالی نیست ، جای تو را کلماتت گرفته اند .
جای گلناز هم خالی نیست ، از آن معدود آدم هایی است که وقتی هستند ، اندازه ی همه ی دنیا جا می گیرند ، اما وقتی که می روند هیچ پیدایشان نیست . خوب است که کسی اینقدر خوب رفتن را بلد باشد و هیچ چیز پشت سرش باقی نگذارد ، نه دلتنگی ، نه یادگاری ، مثل رویای شیرینی که آدم هربار که ببیندش کیفور شود و با رسیدن صبح فراموشش کند .
روزی که عکس های کنا را زیر و رو می کردم ، به خودم گفتم اگر کنا بعد از اتمام نمایشگاهی که همین سپتامبر در ترکیه دارد ، پرواز کند و بیاید اینجا و اتفاقی میانه ی گشت و گذارهایش زنگ خانه ی ما را بزند و برای سوژه هوس کند که از اتاق من عکس بگیرد مردم در نمایشگاه بعدیش به آن عکس نگاه خواهند کرد و خواهند گفت چه گوشه ی زیبایی .
طوری که هیچ گاه من یا اعضای دیگر خانواده آنجا را ندیده اند . و این هنر کنا ست . هنر ِ دیدن . این است که عکس هایی که آدم ها می گیرند باهمدیگر متفاوتند . هرکس دریچه ی خودش را برای دیدن دارد . و عکاسی کار این آدم هاست . آدم هایی که در همان لحظه ی اول بلدند که چطور ببینند .
نوشتن شاید کار آدم هایی مثل من باشد که جای چیزهایی را که ندیده ام را با کلمه پر کنم با کلمه های سیاه. و یا شاید برای آدم هایی باشد مثل تولستوی که یک جنگ و صلح را که نمی خواهد توی یک عکس کنسرو کند ، با خیال راحت و کلمه به کلمه به تصویر بکشد . یا برای هایکو سراهایی که شاید دوربین دم دستشان نداشته اند و بعدش مجبور شده اند بگویند " تاب میخورم/در سفیدی شالت/بر زمینهی کدر روز"
و نقاشی هم برای آنهایی که تآکید دارند که آن حقیقت پشت اشیا و آدم ها را هم نشان بدهند . یا اینکه نقطه به نقطه و خط به خط آنچه دیده اند را دوباره روی بوم بیاورند که باورشان شود که آدمند و خواب پروانه دیده اند .
دوستی خزه را به من معرفی کرد . که پر بود از شعر و داستان های کوتاه بومی معاصر .
رفتم که شروع ِ داستان ها را ببینم : زن . مرد . زن . مرد . زن . مرد ....
دلم گرفت بعضی از کارها را که خواندم . شبیه آوازهای ِ پشت ویترینی ِ قورباغه ها دیدمشان، در فصل جفت گیری .
راست می گفت امین که دست به عصا باش موقع استفاده از کلمات هنگام نوشتن . این که چقدر زشت است پاراگرافی بیهوده که تنها برای سرد کردن آتش بیقراری ِ من بخزد میان سطور و شاید هم....
همیشه گمان می کردم توی داستان های چخوف یا همینگوی یا بالزاک هیچوقت مرد و زن خم نمی شوند برای بوسیدن یکدیگر ، مگر واقعا نویسنده این اتفاق را در ذهنش یا هرجای دیگری دیده باشد . یعنی در ادبیات خوب برای گیشه ای کردن ، مثل هالیوود حرکت اضافه نمی بندند به دست وپای زن و مرد بیچاره .
اما از آن بدتر ، برخی داستان ها نوشته می شوند برای رونق گیشه ی نویسنده ها . نه حتی مانند فیلم های درجه 3و 4 مارکت ِ امریکایی ، بلکه به گذرایی ِ رد شدن یک model از روی صحنه .
البته شعر ِخوب بود ، زیاد بود . آنقدر که بیست و چند صفحه ای را save نگه داشتم تا سر ِ فرصت بخوانمشان .
"زخم زندگیت منم
همه به زخم هایشان دستمال می بندند
تو اما به زخمت دل بسته ای "
جوان ترها بیشتر شعر عاشقانه گفته اند ، میانسال ها شعر اجتماعی و مسن تر ها باز هم شعر عاشقانه .
مثل اینکه سر وته ِ این ماجرا -ازبس که بی نتیجه می گذاریم بیت های درونی و فلسفی و اجتماعی را – ختم می شود به دوست داشتن یا نداشتن همدیگر .
خواستم بگویم از خودم خیلی خجالت کشیدم .
شعر اول از زیبا کاوه ای
شعر دوم از انسیه اکبری
۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه
مراقبه
غروب جمعه و اینترنت کم سرعت
شیرین ترین چیز خواندن بخش هایی ازکتاب قدیمی مراقبه است که کسی زیرشان خط کشیده است .
اگر کسی چیزی شنیده است نباید راجب آن نگران شود ، این هنر استفاده از گوش است .
به خوشبختی ها بنگرید ، نه به بدبختی ها ، این هنر دیدن است .
چه بفهمیم ، چه نفهمیم ، این ها برای ایمنی ماست .
امروزه تب آزادی آنقدر زیاد است که همه را می لرزاند ، مردم می خواهند آزاد باشند
انسان آزاد مانند قطره ای آبی است بر روی یک درخت که با کوچکترین بادی به هرکجا می افتد
در حالت حیات ابدی ، همیشگی و جاودانه زندگی کن ولی رفتارهای موقتی و گذرا داشته باش ...
شیرین ترین چیز خواندن بخش هایی ازکتاب قدیمی مراقبه است که کسی زیرشان خط کشیده است .
اگر کسی چیزی شنیده است نباید راجب آن نگران شود ، این هنر استفاده از گوش است .
به خوشبختی ها بنگرید ، نه به بدبختی ها ، این هنر دیدن است .
چه بفهمیم ، چه نفهمیم ، این ها برای ایمنی ماست .
امروزه تب آزادی آنقدر زیاد است که همه را می لرزاند ، مردم می خواهند آزاد باشند
انسان آزاد مانند قطره ای آبی است بر روی یک درخت که با کوچکترین بادی به هرکجا می افتد
در حالت حیات ابدی ، همیشگی و جاودانه زندگی کن ولی رفتارهای موقتی و گذرا داشته باش ...
مراقبه
ماهاریشی ماهش یوگی
نوشتار اول ، آزادی همیشگی
۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه
دوست داشتن ...
به نگاه سام فکر می کردم .
آن زیر چشمی نگاه کردنش ، گوشه ای خزیدن و آهی که کشید .
دستان من را که پس میزد با بی میلی ، نوازشی که نمی خواست و دوستش نداشت .
و صدای در که از جا می پراندش . آدم ها را از پشت در بو می کشید .
نگاه و سپیدی کم چشم هایش .
می رفت زیر میز که دست کسی نرسد به او و روی موزاییک های خنک کش و قوسی می آمد .
بیشتر می خوابید و کم غذا می خورد .
داشتم لوسش می کردم با قربان صدقه های معمول . از نگاهش خجالت کشیدم .
آن زیر چشمی نگاه کردنش ، گوشه ای خزیدن و آهی که کشید .
دستان من را که پس میزد با بی میلی ، نوازشی که نمی خواست و دوستش نداشت .
و صدای در که از جا می پراندش . آدم ها را از پشت در بو می کشید .
نگاه و سپیدی کم چشم هایش .
می رفت زیر میز که دست کسی نرسد به او و روی موزاییک های خنک کش و قوسی می آمد .
بیشتر می خوابید و کم غذا می خورد .
داشتم لوسش می کردم با قربان صدقه های معمول . از نگاهش خجالت کشیدم .
اگر حیات هر موجود زنده ای مرهون روحی است که از کائنات به وجودش سرازیر شده ، و اگر منبأ ادراک همین روح باشد .... سام هم باید درک خودش را از زندگی داشته باشد .
کسالتی مثل هم داشتیم . او برای صاحبش که ترکش کرده بود و من به خاطر معادله هایی که درست از آب در نمی آیند .
این هم منشأ بودن و شباهت را دوست دارم ، که بین من و سگی یک ساله از نژاد تریر برقرار است ، یا بین او و سنگ هایی که رویشان غلت می زند .
احساس بهتری دارم راجب به زنده بودنم با نوازش سام و علاقه ای که ناخودآگاه به او دارم و آرزوی اینکه کاش صاحبش بیاید و او را ازین حال و هوا در بیاید . شاید او هم آرزو کند که من به نظم و منطقی برسم در این زندگی .
همین قدر می دانم که امروز حال و هوایمان خیلی روی هم تأثیر گذاشت . با آن پنجه های کوچکش که مثل پیرمردها چسبیده بود به داشبورد و خیابان را نگاه می کرد .
سامی حتی دوست داشتن تو هم حال بد و خوب را با هم به من می دهد .
کسالتی مثل هم داشتیم . او برای صاحبش که ترکش کرده بود و من به خاطر معادله هایی که درست از آب در نمی آیند .
این هم منشأ بودن و شباهت را دوست دارم ، که بین من و سگی یک ساله از نژاد تریر برقرار است ، یا بین او و سنگ هایی که رویشان غلت می زند .
احساس بهتری دارم راجب به زنده بودنم با نوازش سام و علاقه ای که ناخودآگاه به او دارم و آرزوی اینکه کاش صاحبش بیاید و او را ازین حال و هوا در بیاید . شاید او هم آرزو کند که من به نظم و منطقی برسم در این زندگی .
همین قدر می دانم که امروز حال و هوایمان خیلی روی هم تأثیر گذاشت . با آن پنجه های کوچکش که مثل پیرمردها چسبیده بود به داشبورد و خیابان را نگاه می کرد .
سامی حتی دوست داشتن تو هم حال بد و خوب را با هم به من می دهد .
۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه
۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه
یه قاشق ماست و خیار خنک
دلم خیلی هوای تو کرده
هوس یک چای
هوس یک سیگار
هوس ریختن یک قاشق ماست و خیار خنک
به حلقوم گُر گرفتهی تو
هوس مستانه قدم زدن
در نیمه شب....
هوس یک چای
هوس یک سیگار
هوس ریختن یک قاشق ماست و خیار خنک
به حلقوم گُر گرفتهی تو
هوس مستانه قدم زدن
در نیمه شب....
ساعت از 23 گذشته بود و این شعر را همان حول و حوش پیدا کردم.
نمی دانم شاید بهتر بود کمی گریه می کردم .
دوست داشتن ها ، دوست داشتن ها ، امان از این دوست داشتن ها...
حال امروزم امروزم تنها arizona dreams و lucia & sex را کم داشت .
تو آینه که خودم را دیدم گفتم: کلک ِ امروزت کنده س.
باز هم دارم رنگ ها را سیاه می کنم .
اما وقتی همه ی ابعاد این دلتنگی را جا می دهم توی وجودم با فشار و سختی ، یک جورهایی حس می کنم پوست ترکانده ام و نزدیک تر شده ام به بلوغ .
دلم می خواهد برسم به جایی که اینطور نرم وزیبا بتوانم دلتنگی ام را بنشانم توی قاب یک شعر کوچک وسبک .
بی تکلف ، بی قافیه . با لبخندی که از آن ِ بزرگتر هاست و من با آن غریبه ام هنوز.
چند روز گذشته بود که به نقل از نیچه ی عزیز چیزی می خواندم :
نویسنده ای که رنج هایش را قلم بزند نویسنده ی غمگین است ، اما نویسنده ای که شرح رنج هایش را روی کاغذ بیاورد و اینکه چگونه اکنون به آرامش و شادی رسیده است، تنها، نویسنده ی جدی است .
راست می گوید نیچه . هنوز خیلی خیلی فاصله دارم .
۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه
می رویم جایی که خورشید غروب می کند
کمی معذب هستم و مدام جابه جا می شوم . با بوی عطری که توی فضا پیچیده غریبه ام ، من یک وصله ی اضافی هستم ، این از بیرون ماشین هم پیداست .
دود سیگار که می پیچد فضا را سبک تر می کند .
دود سیگار که می پیچد فضا را سبک تر می کند .
این سؤالی ست که همیشه از خودم می پرسم ، دقیقا چرا ؟
سرگرم آسمان می شوم .
سرگرم آسمان می شوم .
خورشید می چرخد و ژست معروف پنهان پشت ِ ابر، با باریکه ی نورش را می گیرد .
مگر خورشید نباید سرجایش بنشیند که دورش بگردند ؟ زمین در مقابل این سرعت تقریبا ثابت است....باز هم مثل همیشه این مائیم که داریم دور می زنیم .
زمانی که جلوی رویم آرام و قرار می گیرد ، آسوده می شوم که راه همین است .
دم غروب این حال و هوای اتوبان کرج است . انگار با سرعت به جایی می روی که او می رود . انگار می شتابی که تو هم با او غروب کنی .
در این حرکت شتابان ، ابرها ورق می خورند ، انیمیشن های اولیه...
دورتر که بودیم انگار مرد داشت دمرو کتابی می خواند که سخت فکرش را مشغول کرده بود .جلوتر که رفتیم ، دیدم نه ، کتاب باید رمان سبکی ، طنزی ، چیزی باشد . فکر مرد پیش زنی بود که روی بدنش لم داده بود .
زن چند سالی مسن تر به نظر می رسید و اندامش نامتناسب شده بود . مرد هم خیلی جوان نبود ، آثار پیری را می شد روی عضله هایش دید .
زن تقریبا خوابش می آمد . چند قدم جلوتر ،خوابش برد .
مرد پلک هایش سنگین شده بود ، اما برابر این خواب آلودگی وا نمی داد . همینطور دستانش را پل کرده بود و تکیه داده بود و فکر می کرد .
جلوتر مرد و زن مثل بخاری شده بودند ، نمی شد از هم تشخیصشان داد .
و پیشتر که رفتیم ابرهایشان شد شبیه چند تپه ماهور کم ارتفاع .
چند قدم آنطرف تر پایان راه بود و من رفتم که پشت کوه های خودم ، توی خانه ی خورشیدی ام غروب کنم .
مگر خورشید نباید سرجایش بنشیند که دورش بگردند ؟ زمین در مقابل این سرعت تقریبا ثابت است....باز هم مثل همیشه این مائیم که داریم دور می زنیم .
زمانی که جلوی رویم آرام و قرار می گیرد ، آسوده می شوم که راه همین است .
دم غروب این حال و هوای اتوبان کرج است . انگار با سرعت به جایی می روی که او می رود . انگار می شتابی که تو هم با او غروب کنی .
در این حرکت شتابان ، ابرها ورق می خورند ، انیمیشن های اولیه...
دورتر که بودیم انگار مرد داشت دمرو کتابی می خواند که سخت فکرش را مشغول کرده بود .جلوتر که رفتیم ، دیدم نه ، کتاب باید رمان سبکی ، طنزی ، چیزی باشد . فکر مرد پیش زنی بود که روی بدنش لم داده بود .
زن چند سالی مسن تر به نظر می رسید و اندامش نامتناسب شده بود . مرد هم خیلی جوان نبود ، آثار پیری را می شد روی عضله هایش دید .
زن تقریبا خوابش می آمد . چند قدم جلوتر ،خوابش برد .
مرد پلک هایش سنگین شده بود ، اما برابر این خواب آلودگی وا نمی داد . همینطور دستانش را پل کرده بود و تکیه داده بود و فکر می کرد .
جلوتر مرد و زن مثل بخاری شده بودند ، نمی شد از هم تشخیصشان داد .
و پیشتر که رفتیم ابرهایشان شد شبیه چند تپه ماهور کم ارتفاع .
چند قدم آنطرف تر پایان راه بود و من رفتم که پشت کوه های خودم ، توی خانه ی خورشیدی ام غروب کنم .
۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه
به مناسبت مسابقه ی عکس دست دوم






اول از همه بگویم که که گذاشتن این عکس آخری به این خاطر است که بگویم کاشف این زندگی خالص شخص خودم بودم و چون پرچم نداشتم برای ثبت این اکتشافات ، گذاشتن این عکس را اینجا لازم دیدم!!؟(این اعتماد به نفسم،گاهی خودم رو هم متعجب می می کنه!!!)
دوم این که این تصاویر متعلق است به یک سفر دو روزه به میانرودان در استان مرکزی است،دو سه روزی که آنجا بودم به اندازه ی همه ی عمرم دشت و آسمان و راه بی پایان دیدم .
سوم اینکه عاشق این هستم که از آدم ها عکس بگیرم و آدم ها توی عکس هایم بچرخند اما چون عکاسی بلد نیستم تقریبا بی خیال ِ این خیال ِ خام شده ام .و مثل نقاشی که هنوز دستش راه نیفتاده در طرح پورتره و توی کشیدن خطوط چهره و دست و... به پردازش طبیعت بی جان اکتفا می کنم .
فکر کنم یک چهارمی هم برای گفتن داشتم......اینکه هنوز به فلسفه ی عکاسی دست پیدا نکرده ام ، غیر از لذت بی نظیری که در دیدن و ثبت کردن وجود دارد . ثبت کردن برای نشان دادن و به خاطر آوردن .
به شدت نیازمند راهنمایی قدیمی تر هام ، مخصوصا شهرام فرضی عزیز که عکس هاشو خیلی خیلی دوست دارم .
۱۳۸۷ مرداد ۳۱, پنجشنبه
اینجا سرزمین فنجان های خالیست
پاییز که می آید
برگ ها باور نمی کنند
که پایان کار می رسد از راه
بعد رنگ می بازند و زیباتر می شوند
و هر روز به رنگی
وباز هم باور نمی کنند
تا آنکه می پژمرند
و بعد می افتند
دیگر باور را ضرورتی نیست
برگ ها باور نمی کنند
که پایان کار می رسد از راه
بعد رنگ می بازند و زیباتر می شوند
و هر روز به رنگی
وباز هم باور نمی کنند
تا آنکه می پژمرند
و بعد می افتند
دیگر باور را ضرورتی نیست
"احمد جلیلی"
۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه
مسابقه عکس دست دوم
من که غیر از دوربین 2مگاپیکسلی گوشی موبایلم ابزار دیگه ای برای عکاسی ندارم . قدیمی تر ها شما یک سری بزنید . موضوع فوق العاده ست : انرژی۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه
Peintimental
رنگ های کهنه روی تابلوهای کرباسی به مرور زمان روشن تر می شوند و به هنگام چنین تغییر کیفیتی این امکان به وجود می آید که خطوط اصلی نقاش را بتوان مشاهده کرد .
مثلا از ورای لباس یک زن می توان یک درخت را دید ، کودکی که برای سگی راه باز می کند و یا قایقی که دیگر در پهنه ی دریاست .
به این اصطلاحا گفته می شود Peintimental یا نقاش پشیمان .... چون ایده ی اصلی خود را تغییر داده است ...
مثلا از ورای لباس یک زن می توان یک درخت را دید ، کودکی که برای سگی راه باز می کند و یا قایقی که دیگر در پهنه ی دریاست .
به این اصطلاحا گفته می شود Peintimental یا نقاش پشیمان .... چون ایده ی اصلی خود را تغییر داده است ...
Movie 'Julia' , first session
...................
برای مرسده
حرامزاده
توی کمد قدیمی پدربزرگ پیدایشان کردم . اول گمان کردم مال خودش باشد . اما نه دست خط او نبود . نوشته ها متعلق به عمه ام بود که سال ها پیش خود پدربزرگ برای تحصیل از این شهر و دیار فرستاده بودش و او هم یک جای دنیا ازدواج کرده بود و هرگز بازنگشته بود . یادی از او هیچ وقت بین فامیل نبود غیر از نامه ای یا تماسی با پدرم. نوشته ها معلوم بود که بارها و بارها مرور شده اند . شروع کردم به خواندنشان...
................
اسمش را می گذارم حرامزاده که به کسی برنخورد . آخر حرامزاده بچه ی هیچکس نیست .
پدرش که شاید اصلا از وجودش خبر نداشته باشد ، که اگر داشته باشد برای آدم سخت تر است ، چون میداند که جایی بچه ای را پشت سر گذاشته اما راهش را کشیده و رفته ، حتی برایش مهم نبوده که اسمش چه باشد ، پدری که زمانی که جای دیگری پای بند شد و ازدواج رسمی اش را به گوش دوست و آشنا رساند تا آخر عمر دلش می لرزد که بچه های شرعیش کجا رفته اند و کجا می روند و هی ضبط و ربطشان می کند مبادا که تخم جنی مثل خودش از آب درآمده باشند .
مادرش هم که .... یا دلش نیامده یا نتوانسته دورش بیندازد . شاید وقتی به خودش آمده که داشته از درون لگد می خورده و نمی دانسته حرامزاده به دنیا آوردنش بیشتر معصیت دارد یا کشتنش....
خیلی ها ترجیح می دهند آدم نکشند ، مخصوصا بچه ی خودشان را . جا که توی دنیا تنگ نیست . لابد با خودشان می گویند این کرم کوچولو هم بالاخره می خزد درون لانه ای و به هر حال به اندازه ی خودش طلوع و غروب می بیند ...
این روزها حرامزاده مدام توی سرم پرسه می زند و اصلا عین خیالش نیست که اعصاب من شده قدمگاهش .
از او اسمش را پرسیدم ، نگاه بی حالتی کرد ، دستی روی موهایش کشید و گفت : کمند
می دانستم که اسم ندارد (البته اگر داشت بدون شک با "ک" شروع می شد ، چون به اندازه ی خودش متکبر و پرمدعاست)
نام هر فرد ردی روی وجودش می گذارد . البته حرامزاده این توفیق را ندارد که قبل از رسیدن به 7سالگی ، در تمام آن 2857 روز ، چند نفری حداقل 20،30 بار به نام صدایش بزنند و حدودا 57000 بار نامش را شنیده باشد .
گمانم با 57000 ضربه ، روی الماس هم می شود نقش انداخت ، روح انسان که نه وزنی دارد و نه مقاومتی .
این طوری ست که به نظر من شخصیتش بکر می ماند و دست نخورده و این برای خودش شانس عجیب و غریبی است که من چند و چونش را دقیق نمی دانم .
اما توی نگاهش همیشه یک چیزی هست...
تصویر زنی در یک جاده ی خاکی ، که بچه اش را با شنلش پوشانده و به طرز غمگین کننده ای دارد از پشت می دود و دور می شود.....
و در چشم راستش مردی دیده می شود که از هراس تنهایی تیره ، کز کرده گوشه ی اتاقی تاریک و در هم ریخته و سرش را با دست بین دو زانو قلاب کرده و می فشاردش .
روزها ترسش را بین هزار چیز زهرماری پنهان می کند اما زمان هجوم تنهایی ا ، توی بهترین کافه هم ،حتی 1قطره از گلویش پایین نمی رود . و دوباره برمی گردد به آن اتاق... اتاقی که هیچ گاه نمی تواند زنی را به آن راه بدهد .
این ها را توی ذهنم مدام مرور می کنم چون همیشه گمان می کنم جایی درون من کودکی را جا گذاشتی . کودکی که هیچ گاه نامی برایش نگذاشتم . فرزندی که چشم باز نکرده ، هیچ وقت نمی کند . بذری که نه کاشته شده و نه رشد خواهد کرد . چون خاکی در کار نبوده ، نخواهد بود...
...............
نوشته ها را یکی پشت سر هم می خواندم . حالا کم کم دلیل طردشدگی عمه ام را می فهمیدم . وگرنه دلیلی ندارد کسی برای تحصیل ادبیات به آن سوی دنیا برود و حتی...برنگردد.
نوشته هایم را مرتب کردم و به سراغ پدرم رفتم که e-mail address عمه را از او بگیرم .
چیزهای تازه ای برایش داشتم .
................
اسمش را می گذارم حرامزاده که به کسی برنخورد . آخر حرامزاده بچه ی هیچکس نیست .
پدرش که شاید اصلا از وجودش خبر نداشته باشد ، که اگر داشته باشد برای آدم سخت تر است ، چون میداند که جایی بچه ای را پشت سر گذاشته اما راهش را کشیده و رفته ، حتی برایش مهم نبوده که اسمش چه باشد ، پدری که زمانی که جای دیگری پای بند شد و ازدواج رسمی اش را به گوش دوست و آشنا رساند تا آخر عمر دلش می لرزد که بچه های شرعیش کجا رفته اند و کجا می روند و هی ضبط و ربطشان می کند مبادا که تخم جنی مثل خودش از آب درآمده باشند .
مادرش هم که .... یا دلش نیامده یا نتوانسته دورش بیندازد . شاید وقتی به خودش آمده که داشته از درون لگد می خورده و نمی دانسته حرامزاده به دنیا آوردنش بیشتر معصیت دارد یا کشتنش....
خیلی ها ترجیح می دهند آدم نکشند ، مخصوصا بچه ی خودشان را . جا که توی دنیا تنگ نیست . لابد با خودشان می گویند این کرم کوچولو هم بالاخره می خزد درون لانه ای و به هر حال به اندازه ی خودش طلوع و غروب می بیند ...
این روزها حرامزاده مدام توی سرم پرسه می زند و اصلا عین خیالش نیست که اعصاب من شده قدمگاهش .
از او اسمش را پرسیدم ، نگاه بی حالتی کرد ، دستی روی موهایش کشید و گفت : کمند
می دانستم که اسم ندارد (البته اگر داشت بدون شک با "ک" شروع می شد ، چون به اندازه ی خودش متکبر و پرمدعاست)
نام هر فرد ردی روی وجودش می گذارد . البته حرامزاده این توفیق را ندارد که قبل از رسیدن به 7سالگی ، در تمام آن 2857 روز ، چند نفری حداقل 20،30 بار به نام صدایش بزنند و حدودا 57000 بار نامش را شنیده باشد .
گمانم با 57000 ضربه ، روی الماس هم می شود نقش انداخت ، روح انسان که نه وزنی دارد و نه مقاومتی .
این طوری ست که به نظر من شخصیتش بکر می ماند و دست نخورده و این برای خودش شانس عجیب و غریبی است که من چند و چونش را دقیق نمی دانم .
اما توی نگاهش همیشه یک چیزی هست...
تصویر زنی در یک جاده ی خاکی ، که بچه اش را با شنلش پوشانده و به طرز غمگین کننده ای دارد از پشت می دود و دور می شود.....
و در چشم راستش مردی دیده می شود که از هراس تنهایی تیره ، کز کرده گوشه ی اتاقی تاریک و در هم ریخته و سرش را با دست بین دو زانو قلاب کرده و می فشاردش .
روزها ترسش را بین هزار چیز زهرماری پنهان می کند اما زمان هجوم تنهایی ا ، توی بهترین کافه هم ،حتی 1قطره از گلویش پایین نمی رود . و دوباره برمی گردد به آن اتاق... اتاقی که هیچ گاه نمی تواند زنی را به آن راه بدهد .
این ها را توی ذهنم مدام مرور می کنم چون همیشه گمان می کنم جایی درون من کودکی را جا گذاشتی . کودکی که هیچ گاه نامی برایش نگذاشتم . فرزندی که چشم باز نکرده ، هیچ وقت نمی کند . بذری که نه کاشته شده و نه رشد خواهد کرد . چون خاکی در کار نبوده ، نخواهد بود...
...............
نوشته ها را یکی پشت سر هم می خواندم . حالا کم کم دلیل طردشدگی عمه ام را می فهمیدم . وگرنه دلیلی ندارد کسی برای تحصیل ادبیات به آن سوی دنیا برود و حتی...برنگردد.
نوشته هایم را مرتب کردم و به سراغ پدرم رفتم که e-mail address عمه را از او بگیرم .
چیزهای تازه ای برایش داشتم .
۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه
بوی تازگی
اصلا حواسم نبود ،
گنجشک آنقدر به انتظار پای پنجره نشست که زیر پایش علف سبز شد و سبزه ها از لای درز پنجره خودشان را جا دادند در اتاق من و تا من به خودم بیایم همه جای آن سرک کشیدند...
بوی تازگی گرفتم
حالا بست نشسته ام پای پنجره و کتابم را ورق می زنم....
گنجشک آنقدر به انتظار پای پنجره نشست که زیر پایش علف سبز شد و سبزه ها از لای درز پنجره خودشان را جا دادند در اتاق من و تا من به خودم بیایم همه جای آن سرک کشیدند...
بوی تازگی گرفتم
حالا بست نشسته ام پای پنجره و کتابم را ورق می زنم....
این روزها
این روزها خالی خالیم...
مثل فنجان قهوه ی کهنه ی یک زندانی حبس ابد که اجازه ی نوشیدن ندارد
این روزهاااااااا.....
مثل فنجان قهوه ی کهنه ی یک زندانی حبس ابد که اجازه ی نوشیدن ندارد
این روزهاااااااا.....
من و کازانتزاکیس
به این آشوب ازلی صورت می زنم
نمی دانم آیا در پس این نمودها ، چیزی برتر از من هست یا نه...
برایم اهمیتی ندارد ، من تصویر رنگارنگ را در مقابل این خاک می آفرینم ،
پرده ای عظیم و پر زرق و برق ؛
نخواه که پرده را کنار بزنم که نفش را ببینی ،
نقش همان پرده است که می بینی...
نمی دانم آیا در پس این نمودها ، چیزی برتر از من هست یا نه...
برایم اهمیتی ندارد ، من تصویر رنگارنگ را در مقابل این خاک می آفرینم ،
پرده ای عظیم و پر زرق و برق ؛
نخواه که پرده را کنار بزنم که نفش را ببینی ،
نقش همان پرده است که می بینی...
۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه
این دست کوتاه من که به خودم نمی رسد...
صدای بالابان می آمد . از اتاق بیرون آمدم که به صدا نزدیک تر شوم . از آن روزهایی بود که بدجوری بوی دلتنگی گرفته بودم . در ا که باز کردم ،بویش مثل بوی نا که توی همه ی خانه های شمالی می پیچد و مشام آدم را پر می کند، همه جا را پر کرد.
بی دقتی همه جای زندگی موج می زند . آن قدر که آدم جرأت نمی کند راحت همه جا چشم بچرخاند . مثلا چشم باز می کنی و از لابلای یک برنامه ی آبکی ، صدای پُر ِ سازی را می شنوی که نوازنده اش توی تصویر پیدا نیست و معلوم نیست خودش را کجا پنهان کرده از غم اینکه موسیقی نابش را مفت به یک مشت دیوانه فروخته تا جایی به گوش کسی برساندشان .
خواستم بروم توی حال و هوای خودم با خود تأثیرپذیرم که از قضا این روزها خیلی با این تأثیرپذیریش درگیرم ، خلوت کنم .
خیلی پیش نمی آید که اینطور با خودم صمیمی بشوم و کنارش روی کاناپه ی گرم و نرم بنفش مخملی دست در گردن انداخته بنشینم و گرم صحبت و درد دل بشوم .
راستش را بخواهید دلم برای خودم می سوزد ، چون اولش که نگاه می کنم یک گنجشک بی دفاع می بینم که رفته گوشه ی مبل نشسته و قلبش تند وتند می زند و این از روی پوست پَرپوشش پیداست . نفس نفس می زند و از ظاهرش پیداست که خیلی شکننده و آسیب پذیر است . این تصویر ،همانطوری که مادرم مرا می بیند و وقتی هوسانه موهای سرم را می تراشم یا زکام می شوم و تب می کنم زود بغضش می ترکد و اشکش سرازیر می شود .
بی دقتی همه جای زندگی موج می زند . آن قدر که آدم جرأت نمی کند راحت همه جا چشم بچرخاند . مثلا چشم باز می کنی و از لابلای یک برنامه ی آبکی ، صدای پُر ِ سازی را می شنوی که نوازنده اش توی تصویر پیدا نیست و معلوم نیست خودش را کجا پنهان کرده از غم اینکه موسیقی نابش را مفت به یک مشت دیوانه فروخته تا جایی به گوش کسی برساندشان .
خواستم بروم توی حال و هوای خودم با خود تأثیرپذیرم که از قضا این روزها خیلی با این تأثیرپذیریش درگیرم ، خلوت کنم .
خیلی پیش نمی آید که اینطور با خودم صمیمی بشوم و کنارش روی کاناپه ی گرم و نرم بنفش مخملی دست در گردن انداخته بنشینم و گرم صحبت و درد دل بشوم .
راستش را بخواهید دلم برای خودم می سوزد ، چون اولش که نگاه می کنم یک گنجشک بی دفاع می بینم که رفته گوشه ی مبل نشسته و قلبش تند وتند می زند و این از روی پوست پَرپوشش پیداست . نفس نفس می زند و از ظاهرش پیداست که خیلی شکننده و آسیب پذیر است . این تصویر ،همانطوری که مادرم مرا می بیند و وقتی هوسانه موهای سرم را می تراشم یا زکام می شوم و تب می کنم زود بغضش می ترکد و اشکش سرازیر می شود .
این است که گاهی زندگی صحنه هایی دارد که برایم بدجوری گران تمام می شود چون همه خبر ندارند که من شاهزاده ی عزیزکرده ی مادرم هستم و با بی دقتی کاری می کنند که دل شیشه ایَم ترک برمی دارد .
این نقطه ضعف بزرگ من است که خوب می شناسمش و باعث می شود که روزی چند بار فشارم بیفتد ،چون راننده ها ، استادها ، مسئولین ادارات و غیره و غیره من را نمی شناسند و با همان تندی با من حرف می زنند که با دیگران . من که برای همه شان احترام زیادی قائل هستم.
این همان قسمت وجودم است که حالم از آن به هم می خورد چون خیلی آسیب پذیرم کرده و من کاری از دستم بر نمی آید ، باید بگویم تقریبا هیچ کاری...من ناشناس هستم .
کم کم که نگاهش می کنم ، لباس گنجشکی اش را در می آورد و دختر برهنه ای می شود که اصلا صدای طپش قلبش شنیده نمی شود. و دارد بدجوری نگاهم می کند و معلوم نیست که چه چیز ِ زندگی اش را از من طلبکار است .
می روم و برایش لباسی می آورم . لباسی که دوستش ندارد اما با بی تفاوتی تنش می کند . به نظر نمی آید اما باید آن پشت ها روح لطیفی چیزی پنهان کرده باشد .
این همان قسمت وجودم است که حالم از آن به هم می خورد چون خیلی آسیب پذیرم کرده و من کاری از دستم بر نمی آید ، باید بگویم تقریبا هیچ کاری...من ناشناس هستم .
کم کم که نگاهش می کنم ، لباس گنجشکی اش را در می آورد و دختر برهنه ای می شود که اصلا صدای طپش قلبش شنیده نمی شود. و دارد بدجوری نگاهم می کند و معلوم نیست که چه چیز ِ زندگی اش را از من طلبکار است .
می روم و برایش لباسی می آورم . لباسی که دوستش ندارد اما با بی تفاوتی تنش می کند . به نظر نمی آید اما باید آن پشت ها روح لطیفی چیزی پنهان کرده باشد .
این کشف و شهود را باید هرطور که شده پیش ببرم......
۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه
به یاد "خسرو شکیبایی"

طفل ، پاورچین پاورچین ، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر .
- - -
مردمان را دیدم .
شهرها را دیدم .
دشت ها را ، کوه ها را دیدم .
نور و ظلمت را دیدم .
وگیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم .
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم .
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم .
- - -
در این تابستان به نیمه نرسیده و روزهای پی در پی و کم و بیش شبیه هم ، شناور در آب های ساکن رکود ، لم میدهی پای رسانه ها و خبرها را به بهانه ی بی خبری مرور می کنی که ناگهان یک زیر نویس با فونت 18 arial کشتی های مطمئنت را غرق می کند .
طنین این دکلمه ها توی سرم تمامی ندارد . آنقدر کوچک بودم که نه دستم به طبقه ی کتاب های شعر کتابخانه می رسید و نه سوادم به خواندنشان . سهراب را از زبان شکیبایی شنیدم ...
نقاشی ای بود که خوب روایت می شد و من بی نیاز بودم از تعمق و درک آن . مثل پیمانه ای لبریز می شدم از این شراب سبک و شیرین .
هنرمند ، حضورش به زیبایی بافته می شود به تار و پود حافظه و یادش حک میشود کنار خاطرات تمام نشدنی...
روحش سبز ، یادش باقی
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر .
- - -
مردمان را دیدم .
شهرها را دیدم .
دشت ها را ، کوه ها را دیدم .
نور و ظلمت را دیدم .
وگیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم .
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم .
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم .
- - -
در این تابستان به نیمه نرسیده و روزهای پی در پی و کم و بیش شبیه هم ، شناور در آب های ساکن رکود ، لم میدهی پای رسانه ها و خبرها را به بهانه ی بی خبری مرور می کنی که ناگهان یک زیر نویس با فونت 18 arial کشتی های مطمئنت را غرق می کند .
طنین این دکلمه ها توی سرم تمامی ندارد . آنقدر کوچک بودم که نه دستم به طبقه ی کتاب های شعر کتابخانه می رسید و نه سوادم به خواندنشان . سهراب را از زبان شکیبایی شنیدم ...
نقاشی ای بود که خوب روایت می شد و من بی نیاز بودم از تعمق و درک آن . مثل پیمانه ای لبریز می شدم از این شراب سبک و شیرین .
هنرمند ، حضورش به زیبایی بافته می شود به تار و پود حافظه و یادش حک میشود کنار خاطرات تمام نشدنی...
روحش سبز ، یادش باقی
اشتراک در:
پستها (Atom)