کجاست بام بلندی؟ و نردبام بلندی؟ که برشود و بماند بلند بر سر دنیا و برشوی و بمانی بر آن و نعره برآری هوای باغ نکردیم دور باغ گذشت
۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه
مرگ
و شاید هرگز آن را نیاموختی
هیچ وقت ، نه در سال هایی که دختر کوچکی بودی و در کوچه پس کوچه های کرمانشاه قلاب سنگ می ساختی و بازی می کردی
و نه هنگامی که خانه ی خودت را داشتی...
چه دشوار است برای فرزندانت اکنون ،که تمام حرف دلت چند عدد باشد و چند خط رنگی روی مانیتور کوچک و تیره ی که کنار تختت گذاشته اند
و دست بکشند روی انگشتان پایت و ارتعاش مغزت برود بالاتر 8،9 و شاید برسد به 20 ......
و گمان کنند که شاید یعنی " این را دوست دارم، بیا نزدیک تر و دستم را بگیر"
و اشک همسرت را که هیچ وقت ندیده بودی ، هنوز هم نمی بینی ، چرا که در خواب عمیقی هستی .
دریچه ی روحت را سال ها پیش بستی و الآن چه کار برمی آید از این همه سیم و لوله و دارو و اکسیژن . که تو نیازی به هیچ کدام نداری ، هیچوقت نداشته ای .
قلبت آرام آرام می زند .با طمانینه و ریه ات گاهی صفیر می کشد و صدای ناله ی خفیفی از اعماق وجودت شنیده می شود .
رنجش سالیان ، زیر پوستت ریشه دوانده و پوستت می خواهد سر باز کند . و عفونتی که لبریزش شده را قی بزند .
تا خالی شود به گاه رفتن ...
بین سلول هایت انگار هرگز چیزی نبوده غیر روزمرگی
و عشق مادریت حتی از روزمرگی بوده
نمی دانم .شاید الآن پروانه ی کوچک و خاکستری رنگی شده باشی روی گل های وحشی دشت های زادگاهت ...در پرواز
۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه
۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه
As she said : Back to Life
بگذار اينطور تعريف كنم :
انگار كه بخشش خداوند پشت ديوار سربي تيره اي يخ بسته باشد
ما مثل دختربچه هاي شروري كه اشراف زادگي را فراموش كرده باشند دامن هامان را بالا زده بوديم و روي زمين نشسته بوديم و با رنگ ها بازي مي كرديم
و هر از گاهي چشممان مي رفت به سمت باغي كه آن سوي اتاق تو بود وكليدش را از همه كس پنهان مي كردي
وقتي همه خوابيدند و صداها خاموشي گرفتند ، آرام از لاي كتابچه ي عزيزت ، كليد را درآوردي و در را باز كردي و من از هجوم آن همه رنگ هوش از سرم پريد
آن همه رز رنگارنگ كه آنجا بود و نرگس ها كه انگار به روي مهمان تاز واردشان پلك نمي زدند
ما ، من و تو ، بادبادك هايمان را برداشتيم ، گوشه ي دامن هايمان را بالا زديم و پريديم داخل باغ
تو ماهر تر از من بودي و بند بادبادكت بلند تر بود و من حسوديم مي شد
باد ياري كرد و النا و تريست كم كم اوج گرفتند
گوشه ي كلاه النا ، من ، عكس گربه ي كوچكي كشيده بودم ، كه به نظر تو بیشتر به منحني هاي بسته و مثلث هاي فرو رفته در آن شبیه بود...
و تو تريست را به حلقه هاي سبز و فيروزه اي آذين بسته بودي
تريست جوري در آسمان مي درخشيد كه خطوط سياه كنارش ديده نمي شد . انگار از همان اول آنجا به دنيا آمده باشد
گربه ي خاكستري من اما ، انگار كه النا را سنگين كرده باشد...
و من به تاب خوردن تريست غبطه مي خوردم
اشعه هاي رو به افول خورشيد چشمانم را مي زد
گردنم درد گرفته بود
تو النا را به ساقه ي بوته ي عجيبي بستي و تريست را به حال خودش رها كردي
زير بوته نشستيم
دستت را روي زخم زانوهايم گذاشتي و برايم آهنگ يك ترانه ي محلي هلندي را سوت زدي
من خودم را تكان مي دادم و در رنگ ها حل مي شدم و كم كم فراموش مي كردم
خودم را و زخم روي زانويم را و گربه ي خاكستري آبستني كه النا آن را به دوش مي كشيد
ناگهان بادي وزيد و گرده ي گل ها را بلند كرد و تو را به سرفه ي عجيبي انداخت و آنقدر سرفه كردي كه ناگاه اشك از چشمان درشت و گردت سرازير شد و من با گوشه ي آستين خاكيم اشك ها را از صورتت پاك كردم و دستم را به پشتت كشيدم
تريست هنوز آنقدرها از ما دور نشده بود
و صداي هن و هن النا هم به گوش مي رسيد
سرفه ات كه تمام شد ، گفتي بيا دور باغ بدويم . نفس كم نياوردي و پا به پاي من دويدي
من... پا به پاي تو دويدم
غروب ِ باغ تو زعفراني بود ، نه مثل غروب ِ آسمان آن بيرون ، پر از لخته هاي خون
آخرين لحظه هاي آفتاب به گل هاي قاصد رسيديم
در گوششان آرزو خوانديم و فوت كرديم
در راه برگشتن ، تو از الياف گياهان دستبندي براي من بافتي و دستم انداختي
دست بندي كه وقتي به در باغ رسيديم تلولو ماه خوشرنگ ترش مي كرد
دامن هاي مان را تكانديم و دوباره پريديم توي اتاق
بوي ميوه ي تازه و رنگ ، اتاق را پر كرده بود
روي تخت تو دراز كشيديم و خميازه كشيدي و دوباره چشمانت خيس شد
و من يادم افتاد كه چقدر طاقت اشك هاي تو را ندارم و دلم خواست بالشت بيشتر مواظبت باشد و گرم تر در آغوشت بگيرد و راحت تر بخواباندت
روي تخت ِ تو ، من ، تمام ِ فكرم پيش گربه ي روي لبه ي كلاه النا جا مانده بود
كه چرا بايد با آن همه درد آنجا تنها بماند و پيچ و تاب بخورد و پيش خودم تصور كردم كه الآن بايد صداي ميو ميوي بچه گربه ي كوچكي توي باغ پيچيده باشد
۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه
گمان مي كنم كم كم دارم مثل ساير آدم ها خو مي كنم به روزمرگي و هرچه خودم را به در و ديوار مي كوبم ، بيهودگي و روزمرگي مثل سرطان وجودم را پر مي كند...
چند روز پيش نوشته بودم كه يادداشت هاي قديمي ام را پيدا كرده ام ، يكي ازآنها متعلق به 14سالگيم بود كه به دستور دبير پرورشي نوشته بوديم . موضوع : " من " كه هستم ؟
اينطور شروع كرده بودم :
" يك سوال سفيهانه ، يك سوال بي معني...مي خواهي با كلمات بازي كنم و يك متن شاعرانه از كل خواست ها و نيازهايم بنويسم ، يا با افتخار از امتيازاتي كه از آنها برخوردارم بنويسم ؟ مي خواهي بداني من كه هستم ؟ مني وجود ندارد . ما همه يك روح واحديم . من هاي جدا مثل شاخه هاي نازك كوچكي هستند كه از درخت كنده شده اند و حتي اين سعادت را ندارند كه مثل برگ هاي پاييزي نرم روي زمين بيفتند . آنها به مرگ خوفناكي مي ميرند .
مي داني سرگذشت يك من چيست :
در كودكي برايت با شور و شوق از اسباب بازي هايش تعريف مي كند ، در نوجواني ژست هاي شاعرانه و رومانتيك مي گيرد و روياپردازي مي كند . در جواني قصد دارد آينده ي روشني براي خود بسازد و در ميانسالي به تو مي گويد كه سرش خيلي شلوغ است و بايد از صبح تا شب كار كند و وقتي كه پير مي شود مي گويد كه زندگيش را از دست داده...وقتي اينها را مي شنوي گمان مي كني معني حرف هاي او را فهميده اي و تصميم مي گيري كه بيشتر تلاش كني ، غافل از اينكه آينده اي بس اسفناك تر خواهي داشت و وقتي آينده در دستان چروكيده ات به حال تبديل شد تازه مي فهمي كه منظور او را نفهميده بودي.....
قطره نبايد از دريا جدا بشود ، ازين روست كه ما را شيرخوارگان ابدي ناميده اند . جدا شدن از روح جهان و روح خداوند يعني نابودي .
من مدت هاست كه از بين رفته ام و در چيزهاي جديدي متولد شده ام . در رنج يك شهر ، وسعت دشت ، بي كرانگي درياها...
آري من بخشي از روح جهان هستم و مي خواهم براي بشر معجزه كنم ."
البته خود منصور حلاج هم تا اين حد در مورد رسيدن به وادي " فناي في الله" اطمينان نداشت كه من...
در دنياي خودم هفت شهر عشق را مي گشتم . با ويكتور هوگو به جنگ ناملايمات مي رفتم ، با جبران پيامبر مي شدم و با كوئيلو كيمياگر . با خواهران دانته عاشق و با هدايت نويسنده...
خودم را صاحب زندگي مي ديدم كه نمي شناختمش
چه فايده از جواني كه رويا و هدفي براي رسيدن در پي نداشته باشد
رد خودم را توي هر كدام از داستان هايم كه مي گيرم ، مي بينم معلقم و بستگي به چيزي ندارم
بگذريم، براي اين حال خودم تفالي به ديوان غزليات شمس تجويز مي كنم
شد ز غمت خانه ي سودا دلم
در طلبت رفت به هرجا دلم
در طلب زهره رخ ماهرو
مي نگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم و آخرزبخت
رفت بر اين سقف مصفا دلم
آه كه امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته ست كسي با دلم
از طلب گوهر گوياي عشق
موج زند موج چو دريا دلم
روز شد و چادر شب مي درد
در پي آن عرش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نكته هاست
وه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نكني بر دل من رحمتي
واي دلم واي دلم وا دلم
اي تبريز از هوس شمس دين
چند رود سوي ثريا دلم
اميدوارم خداوند روح من را نجات بدهد....
۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه
زيرزمين ها ، حياط خلوت ها ، انباري ها ....
امروز كه جعبه هاي كاغذها و كتاب هاي قديمي را به دنبال كتاب خاصي مي گشتم ، چشمم به سررسيدهايي افتاد كه در واقع روزشمار نوجواني من بودند
ورق زدنشان برايم لذت بخش بود
يك جايي از خدا براي نگهداري من در 2649 روز زندگيم تشكر كرده بودم اما خواسته بودم در 89 روز آينده (تا كنكور) بيشتر هوايم را داشته باشد
برنامه هاي غذاييم پر بود از انواع شكلات هاي پاستيلي و ميوه اي و شيري
و دوستانم كتاب هاي ميشل زواگو و تولستوي و دانته بودند
يادش به خير ، ياد روزهاي آبي نوجواني
۱۳۸۸ آبان ۱۲, سهشنبه
خلوت آدم ها
"خلوت آدم ها" شايد تمام ساعات روز را ، چون پسرك لاغر اندامي كه لباس ساده اي به تن دارد ، به در چوبي تكيه مي زند و حلقه هاي زنجيري كه از ميان دستگيره ي در رد شده را ، بين انگشتانش مي چرخاند .
و هيچ گوش به زنگ صداها نيست.
و تنها شايد از سوراخ ِ بزرگ ِ چشمي ِ در - كه نور را به سمت نقطه ي كوچكي روي كف اتاق عبور مي دهد- هر از گاهي نگاهي بيندازد .
و در فرصتي ، هرزمان كه دلش بخواهد ، زنجير را از ميان دو دستگيره بيرون بكشد .
در فرصتي شبيه ِ خوابيدن ِدختر ، كنار ِعطر ِچوبي ِ بسته ي كاغذهاي A4 نويي كه خريده . و او را از خيال ِ تمام دخترهايي كه قصد به چنگ آوردن دوست پسرش را دارند ، فارغ كرده . و از فكر نمره ي تحقيقي كه روي اين كاغذها چرك نويسش خواهد كرد . و از فكر ِ چيزهاي بسيار ديگري كه عطر ِ چوبي ِ بسته ي كاغذ هاي نو همه ي آن ها را محو و فراموش مي كند .
خلوت آدم ها يك چنين موجود عجيبي است . خلوت آدم ها....
خيابان انقلاب را هميشه دوست داشتم، با اين همه كثيفي و شلوغي ، حتي بالاتر از چهارراه وليعصرش را ،به سمت ميدان فردوسي ، ايستگاه دروازه دولت....
وقتي دختربچه ي كم سن و سالي بودم گمان مي كردم پشت آن مغازه ها دالان هاي بزرگي هست پر از كتاب هاي كمياب و عجيب و غريب كه دست هركسي به آنها نمي رسد
خاكي آسمانيم را از همانجا خريدم ، قديمي و پاره پوره...
امروز باران مي باريد ، ،نم نم و ملايم
با چشم هاي بسته راه رفتم و نفس كشيدم ، برخورم به آدم ها ، غرولند شنيدم و چشم باز نكردم
من با چراغ قرمز هاي تقاطع ها ي خيابان انقلاب بخت آزمايي مي كنم ، هرطرف كه سبز باشد همان طرف مي روم
كارت اعتباريم را جا گذاشته ام، مثل بچه هاي فقير مي روم پشت ويترين "نيك" ، پشت پيشخوان "آگاه" و عناوين جديد را زير و رو مي كنم ، دست مي كشم روي كتاب ها ، يك كتاب چشمم را گرفته ، قيمت را نگاه مي كنم ، كيفم را مي گردم و نا اميدانه كتاب را سر جايش مي گذارم ، مرد فروشنده نگاهم مي كند و لبخند مي زند ، خداي من ، باورم نمي شود يك روز چقدر مي تواند زيبا باشد ، خيلي سرحالم....
گ روبروي نشر جنگل ايستاده بود ، پاتقش همانجاست ، جانش را مي دهد براي كتاب هاي ارجينال با كاغذهاي گلاسه ، سمتش نمي روم ، پشت مي كنم و مي روم روبه روي دكه ي روزنامه فروشي مجاور مي ايستم و عناوين اقتصادي را با دقت برانداز مي كنم ، اجازه مي دهم كه اگر دلش برايم تنگ شده و مي خواهد، مرا ببيند ، اما نه... دلش نمي خواهد ، نمي بيندم...
تعجب مي كنم كه گاهي دوست نداشتن ها هم دوست داشتني هستند ، وقتي ازشان خالي مي شوي ، سبك مي شوي
تا چهارراه وليعصر پياده مي روم ، سوار اتوبوس مي شوم ، چشم هايم را دنبال چيزهاي جديد مي چرخانم
يك كافه كه تا حالا نديده بودم ، گمانم نزديكي هاي عباس آباد ، با درهاي چوبي فريبنده
بايد يك بار ميرزاي شيرازي را پياده بروم و سري به آن بزنم ، از همين نيم ساعت پيش كه تصميم گرفتم پشت به گ روزنامه بخوانم كافه ها را بايد تنها امتحان كنم با يك كتاب جيبي و يك سفارش ساده
چه مي شود كرد...
تولستوي جايي در جنگ و صلح مي گويد : "هيچ وقت فكر نكن وجودت در اين دنيا ضروريست" ، امروز فكر مي كنم كه راست گفته باشد....
۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه
"در" انتظارش را می کشید و هیچوقت از خداحافظی خوشش نمی آمد . کم صحبت بود و سر و صدایی به راه نمی انداخت ، اما وقت بسته شدن لجاجت می کرد و چند بار هم کارش به تعمیر کار و قفل ساز کشیده بود .
رفت بیرون و تصمیم ِ بسته شدن را به خودش واگذار کرد...
پالتو پوست گران قیمت وزیبای موشی رنگش را پوشیده بود . آن را از بین ده ها لباس بیرون کشیده بود . از بین پیراهن های حریر و کت های کتان و بلوزهای نخی .
هدیه ی تولدش بود . جنس فوق العاده ای داشت . نرم و بی نظیر . برای چنین لحظه ای زیادی مجلل بود اما دلش نمی آمد نپوشیده رهایش کند . پالتو را نرم دورش پیچید که مثل دوست خوبی همراهش باشد.
راه زیادی تا پل نبود ، چیزی حدود30 دقیقه ی دلپذیر .
پل پر از اتفاقات دور و نزدیک بود . دسته های جوانان ، اهالی قدیمی ، دستفروش ها ، کولی ها ...
پر آب و تاب ترین ماجرای عشقیش هم از یک بعد از ظهر سرزنده ی بهاری روی پل آغاز شد . و البته گوشه ای در آلونک های خارج از شهر پایان یافت و جایش را به یک رابطه ی عاطفی دیگر از نوع مادر و فرزندی داد و بعد ، پس از مرگ ِ پسر ِ کوچولو در اثر عارضه ای ناشناخته تبدیل شد به یک نوع دوستی فداکارانه در درمانگاه کودکان جزامی روستای مجاور و روزی در حین برگشتن به شهر ، وقتی با ماشین ِ ایساک از روی پل می گذشت ، با انزجار دست کش های کارش را که به زخم جزامی ها آلوده بود از پنجره به بیرون پرت کرد و آن طور که مادرش تعریف می کند : " خدا را هزار بار شکر " دوباره همانی شد که بود .
البته نه با آن پر حرارتی و اشتیاق ِ سابق ، اما کم و بیش ایساک را دوست داشت . ایساک ِ راننده . پسری پر شور و سر به هوا که پنج ، شش سالی از او کوچک تر می نمود و همین رشک سایر زن ها را بر می انگیخت . اما این حسادت ها زمان زیادی نپائیدند و اینکه او بعد از سه چهار ماه ، دیگر وقت عشق بازی فریاد نمی زد و بدنش خیس عرق نمی شد ایساک را دلسرد کرد و کشاند به پاتق همیشگیش پیش دختران وحشی خیابان معروف شهر .
بعد از رفتن پسر جوان افسوس نخورد . چند ماه سکس مداوم و پر انرژی حسابی سرحالش آورده بود . شده بود خودش ، خودش وقتی که دختر نوجوانی بود و گونه های صورتی و بدن سفتی داشت .
چند ماهی بدن جوانش را توی خانه حبس کرد . بی هدف ساعت ها روی تخت دراز می کشید و به سقف خیره می ماند . تا روز تولدش که مادر و خواهرش به دیدنش آمدند و پالتو پوست زیبای موشی رنگ را برایش هدیه آوردند . و او دختر بچه ای را دید که مثل سنجاب پشت خواهرش پنهان شده بود . با موهای دم موشی و یک سرهمی مخمل کبریتی کرم رنگ .
بعد از آن روز چند ماهی دوباره توی خانه ماند و از پشت در لجوج تکان نخورد .
توی تمام آن روزها ، تمام ثانیه ها به این می اندیشید که وقتش رسیده که دوباره به شهر برگردد و روی پل راه برود . کنار انبوه آدم ها ، کولی ها ، دستفروش ها . و بعد برای همیشه آنجا را ترک کند . آنجا را و خودش را که موهایش دم موشی بود و انگار زیر پالتو پوست زیبایش سرهمی مخمل کبریتی کرم رنگی به تن داشت . و زیر مژه های مصنوعی چشمان قهوه ایش اشک می آمد .
۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه
جادوي حميد پورآذري در فرهنگسراي بهمن

از راه دور جنوب شهر ، از ميدان كشتارگاه
لذتي وصف نشدني در وجودم نشسته و جا خوش كرده
مدت اجراي كار پورآذري تا 10 آبان تمديد شده
لحظه اي را براي ديدن اديپ شهريار از دست ندهيد...
كار اين مرد واقعا كيمياست....
پيوست : هميشه زيبايي ها را با تو سهيم مي شوم
اين تقدير ماست كه به هم گره خورده...
۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه
قاب ِ من ، تصوير ِ تو
گوشه اي از تالار شلوغ نقاشي مي ايستم و تو را نگاه مي كنم كه به آرامي با زندگي دوگانه ات كنار آمده اي .با خودت ،كه موهاي مجعدش را با مداد پشت سرش جمع كرده است و بيقرار رو به روي "بوم" ايستاده .
و با خودت ، كه لبخند ي روي صورت دارد و مي رقصد و آواز مي خواند و پشت ميز كارش مي نشيند و سردردهايش را پشت رايحه ي نعنا پنهان مي كند .
راستي كدامين تو است ، كه از به بار نشستن گياهي كه كاشته مي هراسد ؟
رنگ هاي روي بوم مي گويند يك نفر سر دوراهي تكراري اي ايستاده و دلش مي خواهد يك نه بزرگ بگويد ؛
يك نه بزرگ به تك تك آجرهاي خانه ، به همه ي شعرهاي توي كتاب ...
آن وقت تو، زندگي دوگانه ات را مي نشاني روي مبل ، برايش باب ديلن مي گذاري و اجازه مي دهي فيس بوكش را آپ كند و عكس هاي دوربينش را دوست داشته باشد ، يا نداشته باشد .
به او اجازه مي دهي كه دلش تنگ بشود و از بابت دلتنگي هايش كه هميشگي هست و عميق نيست خودش را سرزنش كند.
شب كه مي شود ، شب تر كه مي شود ، ديگري كه موهايش مجعد است و شانه اش را بي تفاوت بالا انداخته بلند مي شود و انگشت هاي مركبيش را روي كاغذ مي كشد.
انگشت هايي ، كه رنگي كه مي شوند ديگر نگاه كردنشان برايت سخت نيست ، رنگي كه مي شوند بيشتر دوستشان داري .
حالا پاي كاغذهاي مركبي...آرام....هردو ، خوابتان مي گيرد ، دم دم هاي صبح....
۱۳۸۸ مهر ۷, سهشنبه

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه
...
اینکه هر لحظه از زندگیت دوراهی تردید یست بین بودن و نبودن ،
حالم را بدجوری تیره و گرفته می کند.
نگاه که می کنی به دیوارهای قدیمی رد لزج آرزوهای دورو درازت مثل تن حلزون رویشان باقی می ماند
از تو سوال می کنم :
کی فانوس روی دوشت را روشن می کنی
و رد باریکی از لبخند می سازی ؟
نامه ها را نخوانده پاره می کنی
و مدام دروغ می گویی
و لذت حتی در آسمان وانیلی دروغ هایت تاب نمی خورد
درها را بسته ای
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
اولین روز از اولین کارگاه داستان
راستش قشنگ ترین و گاهی سخت ترین ِ بخش ِ بودن با جمعی از "باشنده" ها ! ، خصوصا آدم ها ، دیدن حالت های متفاوت شان است.
به نظر من توان بالقوه ی بودن در تمامی آن حالات ، چه بخواهیم و چه نخواهیم ، در بخشی از وجود ما هست .
مثلا آدم ابله ، ژن سی و سوم ِ بازوی بالایی ِ سمت راست ِ کروموزوم ِ پنجمش فعال شده که ابله است . یا مثلا من که پرحرفم و یک دقیقه آرام و قرار ندارم ، همه اش به خاطر یک شکستگی در قسمت تحتانی بازوی چپ کروموزوم شماره ی هفتمم است .
رک بگویم ، اگر در جمعی نشسته ایم و از دیدن یک خانم مسن که زندگی مفهومش را هنوز درست و درمان به او منتقل نکرده یا منتقل کرده و او متوجهش نشده است ، عصبی می شویم ، در حال کلنجار رفتن با کمی و کاستی های خودمان هستیم که پر رنگ نشده ، که زیر نور نبوده و رشد نکرده ،یا بوده و بر آن غلبه یا پنهانش کرده ایم .
آنجا کمی من را یاد کلاس ِ نویسندگی یکی از افراد خانواده ی گلاس انداخت که می گفت مجبور است تا آخر هفته هفده داستان از شاگردانش بخواند که احتمالا شانزده تای آنها از زبان یک دختر ساده وکمروی پنسیلوانیایی است که همجنسباز و کارگر مزرعه است .
البته اگر بی انصاف نباشم باید نقاط قوتش را هم بگویم مثلا محمدرضا که خیلی خوب می فهمید و می دید و نقد می کرد . یک جوری که آدم حظ ببرد . یا یوسف یا چند نفر دیگر که نشناختمشان ...
و اما آنچه آموختم :
- ادبیات زبان نشانه هاست ، نه گفت و گوها و اشارات مستقیم .
- به جای پز سخنوری و آهنگ دادن به کلمات و حروف ، ازفرم استفاده کنید ، جوری که داستان پس از ترجمه هویتش را از دست ندهد .
به جان خودم همین دوتا بود غیر از اینکه ، صبور تر باشم و ساکت تر و در کل مهم نیست و همه حق زندگی و اشتباه دارند مثل من ، و من هم گاهی اشتباه می کنم شاید بیشتر از بقیه.
ولی آنجا هیچ حرفی از هدف ادبیات و مفاهیم زده نشد ، لااقل در آن جلسه ...
استاد بسیار آدم باتکنیک و غیر صاحب سبکیست . بسیار با وسواس و محتاطانه کلماتش را میچیند و داستان هایش روح ندارد . یک حرفه ای ِمستعد ، روشنفکر فمنیستی که زن ایده آل در نظرش به کاملی و زیبایی یک باربی هفتاد سانتیمتری ست . یعنی یک جنس اولی چرب زبان مثل بسیاری از روشنفکرهایی که تا به حال دیده ام .( در گیومه : من قلباً مردسالاری قصاب سرکوچه یمان را به این نوع دفاع از حقوق زن ترجیح میدهم .)
(باز هم در گیومه : اصولا فمنیسم چیز بی محتوا و بیخودیست ، خصوصا فمنیسم مردانه .)
راستی یادم رفت که دو درس دیگر هم به خودم داده بودم.... پیش داوری نکن و اصولا آدم ها را قضاوت نکن.
پس خودتان قضاوت کنید : رجوع کنید به کتاب "بریم خوشگذرونی" از علیرضا محمودی ایرانمهر استاد عزیز ما
۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه
بخش هایی از قلب یک نامه

از حرف هایی که تو می زنی

من چای داغ را هیچوقت نمی فهمم
می خواستم عطر و بوی چای ِ با تو، توی کامم جا خوش کند و بماند
فنجان تو خالی بود
همیشه فنجانت خالی میشد قبل از اینکه فرصت کنم بدرقه کنم قطره قطره گرمایی که سرازیر می شود توی وجودت
یک جورهایی از من هم شتاب زده تر بودی...
۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه
وقتش رسیده باشد که به هم بگوییم غریبه
خیال می کنم آنقدر که باید از یاد هم رفته ایم
